X
تبلیغات
نوشته هایی برای خودم

نوشته هایی برای خودم

دلواپس نخواندن تو هستم

"آتشی که نمیمیرد در دل ماست"

حس  نونهال شاعری ام در شاهرگهایم

در پی یافتن  کریستالهای ریز و بلورین اشعار است 

تا ناب ترین و شفاف ترین کلمات هستی را 

تا فصل زرد شدن گندمها

با جوشش شیره گندم

آن زمان که در چرخشمعکوس  زمین به غلاف میرسند،

به تو تقدیم کند،

فرصتی باقی نمانده

فرصتی باقی نمانده.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 17:23  توسط   | 

خیال

عاشق دریا بود؛

این قطره ی عاجز هستی!


پ.ن.من در تکامل هستی به گمانم سایه بودم در سایه راه می روم  در سایه حرف می زنم ولی به سایه ام نمیرسم!


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 14:0  توسط   | 

سعی کن با همه چیز کنار بیایی فرار نکن زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !

بله ! همه چیز برمی گردد درست به همین حسهای نا شکفته ای که لابه لای تک تک سلولهایم مانده ، همین تصویر زنی که در پشت مانیتور نشسته و مشغول تایپ کردن است ، همین زتی که به تاریخ فردا ها فکر می کند....بله ، همین احساسی که در زیر پوستم نشسته و میخواهد از من چهره ای بسازد زیبا یا نا زیبا...چند صباحی گذشته از آن تغییر بزرگ و کمتر ازچند روز به تاریخ بدنیا امدنم....و من به دستان خویش ایمان دارم...که من به دستان خویش ایمان دارم...من ایمان دارم به دستان خویش که دستانش در دستهای من است.


عنوان: رسول یونان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 9:53  توسط   | 

طراوت زندگی

نوروز منی تو
رعشه ای بر جان بزن!
شکوفه ی حیران توأم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 14:9  توسط   | 

بی نفس

امروز ، بله دقیقا امروز 13 روزمانده به  سن 33 سالگی ام. این محاسبات عمر شمار هم تمامی ندارد. 33 سال کم نیست...می شود 33 بار  قله های ندیده را فتح کرد.... می شود 33 بار قاصدکی را فوت کرد تا روانه کوی یارشود...می شود 33 بار نوازش کرد پر سنجاقک حیران تنهایی را....می شود 33 بار باعشق قدم برداشت ....می شود 33بار در زیر سایه ی برگی  در زمستان دراز کشید  و به نجوای نرگس مست  گوش سپرد...میشود 33 بار فارغ از بیخبریدر دشتهای وسیع به دنبال پروانه ای رنگینی دوید  ....می شود 33 بار هم آغوش شد با طروات نسیم... می شود...می شود...میشود 33 بار شب تا به صبح مثل آسمان بارید...می شود خندید....

33 سالگی ام   آرام می رود...کفشهایش را جفت کرده به در...کوله اش بر دوش، آماده ی عزیمت است . آماده ی آن لحظه ی هجرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 13:45  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر