نوشته هایی برای خودم

دلواپس نخواندن تو هستم

"با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش"

امروز تهران یکپارچه اردیبهشت است در دل فروردین ماه....حیفم آمد که خودکا ر و کاغذ سفید را در دست نگیرم و ننویسم از این هوای بهشتی، اما یادم آمد که کلمات با من فاصله دارند.من و کلمات که روزی روزگاری رفیق صمیمی بودیم اما حالا از آن رابطه بجز فاصله چیزی باقی نمانده است. ترکهای ریز را نباید نادیده گرفت، ترکهای ریز ذره ذره نفوذ می کنند. اما با اینحال خودم را سنجاق میکنم به لحظه های ناب امروز ...همین رد وابستگی ام به تو که در تنم پنهان است...همین خودکار نقره ای که بوی زندگی را به دستانم جاری می کند... همین صدای تایپ کلمات... شاید کلمات نور زندگی من باشند که می توانم نشانه بگیرم به هر سمتی به هر سویی...حتی سرنوشتم را با نوشتن تغییر می دهم که مینویسم به هر قیمتی که شده باز باید زندگی کرد حتی با دلهرهای کمرنگی که سراسر تنم را فتح کردند واز خود اندوه کوچکی در این هوای اردیبهشتی بجا گذاشتند ...

"بخش های پرت و پلای من- تهران- فروردین 94"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:54  توسط   | 

به شکرانه ی بودنم حضور خود را جشن می گیرم

 جمعه است و دلتنگی های عصر جمعه ، اما من در میان هیاهوی زیرگذر مترو مابین کلمات و قلمرو زنانگی ام ایستاده ام.جغرافیای من انجا بود انجا که برای دخترک شبها قصه میگفتم زن ساده ای که سوپ و ته چین برای شام آماده می کرد. مرزهای جغرافیای زنانگی ام را از هم گیسختم و در هاله ای از خود پنهان کردم تا برای روز مبادا پس انداز کنم .رهگذران پر شتاب در رهند و در میان خطوط ممتد عبور آنها به یادم افتاد تا چند روز دیگر 365 روز برمن خواهد گذشت و من خواهم شد زنی 34 ساله که یکسال مشغول دویدن و نفس کشیدن در میان روزمرگی های زندگی دوباره به نقطه ی شروع رسیده و شاید هم پایانی دیگر و آغازی دیگری ؟!

ادمها در شتابند صدایشان رانمی شنوم...حتی تحرک لبهایشان را... فکرهایم را پرواز میدهم در دنیای زیبای ملکه ی درونم  و به سکوت میروم ...سکوت و سکوت..

پ.ن.26 اسفند

 

"برشهای زنانه ام"تهران-زیرگذر مترو ولیعصر-اسفندماه نودو سه خورشیدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:14  توسط   | 

"نشنیدی صدات کردم "


هوا ابری بود...هوا به اواخر اسفند می زند...صبح بوی عید آمد و یه عالم دلتنگی را با خود به خانه آورد ....من بودم و یک جمعه و دلتنگی ام...دلتنگی ام را لابه لای مرغ و فلفل و دلمه ای و کمی پیاز پختم تا ظهر جمعه ای برود پی کارش...اما نشد ، اشک شد و در گوشه ی چشمم منتظر به من خیره شد بعد آرام آرام در بازار کنار پله ی نوروز خان لا به لای انگشتنان پیرمردی که اکاردیون می نواخت با هق هقی فرود آمد ...صبر کردم راهش پیدا شد از میان مژگانم...
" تکه های پخش و پلای من" تهران بهمن نود و سه

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:42  توسط   | 

رج به رج

سرخی مخمل دیدار تو را می بافم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 17:1  توسط   | 

در کنار جوانی تو، من کودک هزار ساله ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:15  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر