درست در ساعت نخستین روز هنگامی که اولین پرتو نور خورشید صورتم را
گرم میکند...درست در لحظه ی ورود به خیابان
در کنار پارک کوچک تک صندلی چوبی
قدیمی، کلاغی با صدای نه چندان دلچسب خود
در این روزهای اردیبهشت پاییز را برایم یاد آوری میکند...به تنهایی آدمها
می اندیشم...به کودکانی که هم اکنون مشغول جنگیدن در جبهه ی زندگی اند تا با
اقیانوس نگاهاشان خرده پولی را به دست آورند...به زنانی که هرگز طعم گرم دست
مردانی را نچشیده اند و دخترانی که چشمه اشکشان خشکیده و پسرانی که اندوه گریباگیر
آنهاست و مردانی که سنگ زیرین آسیا هستند...
چه کسی میداند شادی چیست؟ عشق چیست؟ معنویت در کدامین سرزمین جا مانده
است؟
پ.ن.1."جهان را چاره چیست؟جز این چراغ و این باد و آن چشم سیاه"(ابونواس اهوازی)
پ.ن.2.فردا.تو نخواهی بود ومن...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 11:3  توسط
|
زمانهایی که ناراحت و غمگینم، برمیگردم به زمانی که برای دخترک لالایی می خوندم. لالایی سرزمین مادریم،که جنس دارد،طعم دارد و بو؛ بوی خانه در زادگاهم ؛بوی مادربزرگ؛ طعم یک روز شرجی در تابستان وصدای لخ و لخ پنکه سقفی و نسیمی که هراز گاهی از دورها، میپیچید توی هال، کمی مرا ارام میکند!
پ.ن.1.آواز های سرزمین مادری: دلم تنگه خدایا...مگه از شیشه و سنگه خدایا...دلم میخواهد دورتر شم ...هی از چین و ماچین دور تر شم...بره سه روزه رفته....سی روزه حالا...زمستون رفته و نوروز حالا!
پ.ن.2. در گیر روزمرگی شدن هم زیباست...همین کار کردن، دیدن یک دوست، قدم زدن در پارک، بازی با دخترک، تار زدن، فک کردنهای بی حساب، ساعت 4 صبح بیدارشدن و به فکر فرو رفتن...لذت خوردن نسیم صبحگاهی به تن، قبل رفتن به سرکار؛ گلها را آب دادن با ریتم تند و عوض کردن آب تنگ ماهی، چه کنم دیگر! قدرت پروازم همین اندازه است...بالهایی که رشد نکرده و نبالیده...
پ.ن.3. خوب نیستم!لطفا نگران نباش!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 11:54  توسط
|
این روزها به فاصله می اندیشم به فاصله ی خودم تا خورشید به ابری که پشت کوه جمع و متراکم میشود به فاصله خودم از دنیا از زندگی از دوستانم و تو و همه ی آدمهایی که در کنارم هستن...
فاصله با دوستان در کشورهای دیگر ، فاصله خانه تا محل کارم، تا شهرک غرب ، فاصله بین دو تا دستم، و پرواز پرنده ای که چقد می تواند اوج بگیرد...انقدر که نمی توانم واحد سنجشی را برایش در نظر بگیرم ....
نسبتم را با گل سرخ نمی فهمم...حتی با آدمها و خودم...می دانم ، می دانم این را که دیگر نمی توانم از تباری باشم،از تبار خورشید، از تبار باران، من گم شده ام در درون خودم، غرق شده ام...
پ.ن.شاید من بیش از آنچه سزاوار است زنی هستم
که می خواهد به راستی، زندگی را در یابد و در
میان رازهای این دشت تاریک در پی چاه ها
بگردد.*زنی عاشق در میان دوات* ترجمه: عبدالحسین فرزاد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 8:26  توسط
|
نازنین دخترکم!
شاد باش اگر در زیر بارانی، اگر در زیر افتاب قدم می زنی و یا از کوچه باغ پراز شکوفه های گیلاس که سنجاق شده به درخت عبور میکنی. اگر سکندری میخوری در مسیرناهموار، تنها بخند، ارام بلند شو و گرد و خاک را بزدا وخود را برای چاله ی بعدی اماده کن!
پایانی ندارد این ناهمواری ها!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 10:55  توسط
|
برای همین، برای همین است که هنوز هستم برای همین است که هنوز می شود ...
پ.ن.۱. بعد از یک رویای خیالی وشیرین خود را به بهار میسپارم تا نظاره گر وصل شدن شکوفه به درختان باشم...عطر دریا را به گونه ی دیگر حس کنم ...بوی خاک بارون زده مرا به گونه ی دیگر بشکفاند تا بدانم که دنیا خیلی وسیع است ...بزرگ!
پ.ن.۲.اصلا چه شد؟ چه شد که این شدم؟
پ.ن.۳.عنوان: رسول یونان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 10:53  توسط
|