در مطب دکتر نشسته ام و در انتظارم...اصولا انتظار را دوست ندارم ولی این انتظار را همیشه دوست داشتم... این انتظار نوید بخش پیروزی من است ...حاصل زحماتم من است ...
دانه ی که امروز پرورده ام فردا بسان گلی زیبا شکوفه خواهد زد....سکوت در مطب حکم فرماست ...هرازگاهی صدای فریاد های کودکی این را به من یاد اوری می کند: که کودکان اینجا فردا زنان و مردان بزرگی خواهد شد چرا که صبر و استقامت را از کودکی یاد گرفته اند... من به اینده دخترکم ایمان دارم ...اوست که پیش به سوی روشنایی می رود و همین فردایی خواهد شد که من به او خواهم بالید...
...سکوت در مطب حکمفرماست من هستم و منشی که هرازگاهی صدای تق تق تایپش سکوت را می شکند....به فاصله چند متر ان طرفتر اقایی جوانی نشسته و صدای اهنگ از هندفریش اس به گوش می رسد....
آهان گفتم انتظار را دوست ندارم من چون من اصولا ادم کم صبری هستم و صبر را دوست ندارم درست بر خلاف بابی که ادم بسیار کم صبری ست....ولی عجب معلم روزگار سخت گیر است اول درس می دهد بعد امتحان می گیرد...به من بعد از ۳۰ سال ندگی کردن همین صبور بودن را فهماند...درس بزرگی بود و امتحانی سخت ولی او را شکر می گویم که توانستم امتحانم را خوب خوب پس دهم.....و اکنون مزه شیرین صبر را با تمام سلولهایم می بلعم....
سکوت در مطب حکمفرماست و من به این می اندیشم به مهاجرتم به این شهر غول پیکر که از تاریخی که برای اولین بار از همه خداحافظی کردم و خوب خوب در ذهنم ثبت شده... ان شبی که مادر برایم می گریست و پدر ناراحت و مضطرب بود ... از پایتخت نشینی من و در ان زمان بود که ایمان و امیدشان را بدرقه راهم کردند...تا ۷ سال اول زندگی در این شهر به در س خواندن گذراندم و ۵ سال دوم را به اصطلاح برای زندگی...آه چه واژه ای به زبان آوردم زندگی... چیزی که در این شهر معنا ندارد...تنها کلمه ایست که با هوای سفید و خاکستری جفت و جور نمیشه ...همیشه غصه می خورم که چرا آسمان آبی نمیشه ...چرا نمی تونم صبحگاهان طلوع خورشید را مثل مردمان کویر ببینم ...
آه خدای من! از زندگی کردن و اقعا دور شدم...الان دوست دارم خانه ای با شیروانی زرد داشته باشم در کنار سواحل مدیترانه و توش باغچه ای باشه تا من بتونم هر روز ازش ریحون و شاهی بچینم و یک خدمتکار سیاه پوست داشته باشم به اسم ماری که صبح به صبح برام روزنامه می آورد و من تو ایون روی صندلی های سفید و تمیز ش هم صبحونه می خوردم و هم روزنامه می خوندم.....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 8:38  توسط
|
کم کم داره باورم میشه که دیگه طاقت دیدن آسمان خاکستری و سفید این شهر را ندارم ... اشکهایم مثل چشمه ی جوشان در حال اشک ریختنه و اگه کسی از من بپرسه چرا گریه می کنی می گویم به خاطر باران که تو گویی شهر مان را فراموش کرده... به خاطر دخترک که مجبور است در این هوای خاکستری و سفید تنفس کند و از حداقل نعمت زندگی محرومه... دوست دارم مثل پائلیو کویلو در کنار رودخانه ی پیدرا بشینم و زار زار گریه کنم... من با این هوا زود دیوانه می شوم یک دیوانه ایی که اطرافیان مجبور به تحملشن... تنها باران است که می تواند مرا نجات دهد.....
پی نوشت: امروز که خدواند روز دیگری را بر من ارزانی داشت نعمت خود را نیز از من دریغ نکرد و دعای باران مرا مستجاب کرد...
*اثر: پائلیو کویلو نویسنده محبوب من
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:12  توسط
|
عنوان وبلاگم را عوض می کنم چون دیگر در اینجا احساس امنیت نمی کنم به همین خاطر میگذارم: "نوشتها یی برای خودم " تا شاید با خواندن این عنوان شوق درونی من برای نوشتن زنده شود...مدتی ست که به دلیل کامنتهایی از سوی هموطنان عزیز فندختی که گویا جدیدا آمار استفاده کنندگان از اینترنت رو به افزایش است حرفهایی بسی بسیار خودمانی از طریق این وبلاگ گفته می شود که امنیت درونی م نسبت به وبلاگم به طور کل متلاشی شده است... امیدوارم فرهنگ استفاده از اینترنت و کامنت گذاشتنهای به جا در این دسته از هموطنان نهادینه شود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 8:37  توسط
|
این جمله کتاب سخت مرا در فکر فرو می برد و همیشه به اعمالم نگاهی هر چند کوتاه می افکنم باشد تا به قله های رفیع انسانیت برسم! آرزویم این است تا جایی که " ممد حیات" است!!!!!!!!
*همسر دوم مرحوم مرشد برعکس همسر اول او زن تندخویی بود که حرمت مرشد را نگه نمی داشت،
بلکه اغلب به او آزار می رساند. روزی ایشان فرمود: اغلب زنهایی که ایمان ندارند، این طورند. اگر پنج انگشت خود را طلا کنی و دهانش بگذاری، دستت را گاز می گیرد!*
نقل قول از کتاب: بهترین کاسب قرن نویسنده : علی عابدی نهاوندی
تعداد صفحه: 256
نشر: سبحان (02 شهریور، 1388)
شابک: 964-5978-96-3
قطع کتاب: رقعی
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:40  توسط
|
خیلی لذت بخشه در یک روز بعد از ظهر جمعه دست دخترک ۴ ساله رو بگیری طوری که کل کف و انگشتهای دستش قالب کف دست تو باشه و محکم فشارش بدی و باهاش تو یک کوچه ی بارون زده و پر از برگ پاییزی قدم بزنی و براش از آینده صحبت کنی . ووقتی که از رمز و رموز زندگی صحبت می کنی برگهای رنگارنگ از سنگینی چکمه هایت ناله سر بدهند طوری که خش خش آهنگشون رعشه ای در بدنت ایجاد کنه و تو ناگه به یاد روزهای عاشقی بیفتی ... روزهای عاشقی در یک کوچه باغ بارون زده و پر از برگهای رنگا رنگ....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 14:8  توسط
|