نوشته هایی برای خودم

دلواپس نخواندن تو هستم

انسان، دشواری وظیفه است

قلبم مچاله است و من فکر میکنم که حق طبیعی آن است که مچاله باشد در این روزهای پاییزی. اندوه شیرین درون ام  رمیده و مدام دور وبرم می پلکد تو گویی که می خواد مرا از نو کشف کند بسان کودک یکساله ای که همه چیز را مهندسی وار کشف می کند.  من فکر میکنم که روزهای چرکی و ابری تهران نباید کار کرد . روز کار نیست ، باید در جایی ، اتاقی، کنجی لمیده باشی و از پنجره به پرنده های آواره ی شهر نگریست.  

روزهای ابری باید در کنار کاکتوسهای سر به قامت کشیده ی کنج آشپزخانه ات باشی و به رنگهای پاییزی نگاه کرد. می گوید هی فلانی اندوهگین مباش. میگویم مگر می شود وقتی مادرباشی ، وقتی در استانه ی فتح نیمه های دهه ی چهار زندگی ات باشی ، وقتی دوست بداری ، وقتی کسی یا چیزی را خیلی خیلی دوست بداری، وقتی تکه ای از روحت را لابه لای زندگی قایم کرده باشی و دستت به آن نرسد و احساسش کنی مثل همین سفیدی تارهای موهای خرمایی ام که هیچ وقت آنرا نمی بینم ولی حسش می کنم و اندوهگین نباشی؟! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:12  توسط   | 

"من رویایی دارم از جنس بیداری"

باید بیرون بیایم از لاک درونم.....باید حواسم باشد بیشتر به لبخندم...به کتابهای نخوانده شده...به راههای نرفته ...به زندگی که دست در جیب و سوت زنان بدنبال راه خودش می رود...به چروکهای نشسته در گوشه ی چشمم و عمیق تر شدن خط لبخندم... به رویاهای مانده در پشت دریا ... هزاران زنی که تکثیری شده است در من... زن آرام مانده در پشت اشکهایم ... باید حواسم باشد به طاقتم...باید تاب بیاورم...باید تاب بیاورم...

- بلاگفا تعطیل شده

"بخش های پرت و پلای من- تهران- خرداد 94"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:1  توسط   | 

هان کجا ایستاده ام؟کدام نقطه ی تاریخ؟ان نقطه ی تاریخی که ادمی میشود یکپارچه مشغله ات کجاست؟نقطه ی قبل چگونه ام؟ شادی کجاست ؟چگونه از میان ترسهایم راه خود را در من می یابد؟دلخوشی های کوچک را چقدر کم دارم؟کسیی نیست ایا به یادم بیاورم که باید نفسی کشید. ؟کسی نیست. .. که کسی نیست...
,
"پخش های پرت و پلای من."تهران. تیر94

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:0  توسط   | 

در وصف عشق میتوانم بگویم که همین یاکریم صبحگاهی است که هر روز می‌نشیند لب پنجره ی اتاقت تا چشم به ان میدوزی پر می‌گشاید و می رود. باید یواشکی و زیر چشمی از عشق مراقبت کنی.نمیتوانی به ان اب و دانه دهی اما میتوانی در تیر رس نگاهت باشد. در هاله ی گنگ نور نگاهت که یواشکی دلت برایش غنج برود که دلت را بلرزاند.هیچ کدام که نشد دیگر عشق نیست. در عشق نزدیکی نیست بلکه فاصله است. باید عشق را از تیررس ذره بین نگاهت دور نگاه داری. عشق باید در هاله بماند در سایه ها پنهان شود. چرا که نوعی رهایی است.
عشق کودک است. بالغ نیست.بالغ که شد میگذارد و میرود دنبال زندگی اش. کودک بهانه گیر است. شوریده و نا ارام است. باید مراقبش بود که همین دور و بر باشد. بگذار بهانه بگیرد. بگذار...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:59  توسط   | 

«کدامین باد بى پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟»

می گوید : چشمهایم شبیه کیست؟ می گویم : من میگوید : دماغ و ابرو و دندانهایم؟ باز هم می گویم من. تو گویی چشمان قهوه ای هشت سالگی ام امروز برای من دلبری می کند. دختر دیروز من، امروز دخترک من است .ژنهایم به گمانم مرا بازآفرینی کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:59  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر