نوشته هایی برای خودم

دلواپس نخواندن تو هستم

در کنار جوانی تو، من کودک هزار ساله ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 10:15  توسط   | 

خاکستر

ای روح سرگردان من!

کی افسانه ی ققنوسی ات به پایان نزدیک می شود؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 12:33  توسط   | 

خیال آبی

با من که آشنایی؟! بگذار اینگونه خود را توصیف کنم:

تکه ابری سفیدی هستم من؛ در ضمیر ناخود آگاه روزگار

که از  زایش سکوت باران موسمی  آمده ام؛

انگار چیزی برای همیشه در لابه لای رویاهایی خیالی من پنهان شده است

که تنها به آن امید نفس بکشم

انگار...                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 12:34  توسط   | 

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن*

 

دیشب باز هم آمدی سراغم در خواب...چرخکی زدی..به گمانم عروسی بود جایی شلوغ در خانه ای قدیمی کاهگلی ..من تو را خوب نمیدیدم......صدای باران را میشنیدم...اما من در خواب دلم گرفته بود و سیل اشک مرا میبرد...  یادم رفت بگویمت چقدر میخواهمت...یادم رفت بغلت کنم.یادم رفت بگویم از جان بریدن آسان است ولی از دوستان جانی مشکل...اینبار تو را در رویا خواهم دید خواهمت گفت  کی رنج این درد در پوشالی زمان گم خواهد شد...

*از دوستان جانی مشکل توان بریدن- حافظ

 

به کابوسهای شبانه 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 15:11  توسط   | 

قسم به مهر

متحیرم چرا لحظات گاهی عجیب اند و کشدار

جنس فولاد گونه ای بخود میگیرند

دعایم دعای سیاووش است در این لحظات که آتشی را از سر گذراند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 22:50  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر