نوشته هایی برای خودم

دلواپس نخواندن تو هستم

"من رویایی دارم از جنس بیداری"

باید بیرون بیایم از لاک درونم.....باید حواسم باشد بیشتر به لبخندم...به کتابهای نخوانده شده...به راههای نرفته ...به زندگی که دست در جیب و سوت زنان بدنبال راه خودش می رود...به چروکهای نشسته در گوشه ی چشمم و عمیق تر شدن خط لبخندم... به رویاهای مانده در پشت دریا ... هزاران زنی که تکثیری شده است در من... زن آرام مانده در پشت اشکهایم ... باید حواسم باشد به طاقتم...باید تاب بیاورم...باید تاب بیاورم...

- بلاگفا تعطیل شده

"بخش های پرت و پلای من- تهران- خرداد 94"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:1  توسط   | 

هان کجا ایستاده ام؟کدام نقطه ی تاریخ؟ان نقطه ی تاریخی که ادمی میشود یکپارچه مشغله ات کجاست؟نقطه ی قبل چگونه ام؟ شادی کجاست ؟چگونه از میان ترسهایم راه خود را در من می یابد؟دلخوشی های کوچک را چقدر کم دارم؟کسیی نیست ایا به یادم بیاورم که باید نفسی کشید. ؟کسی نیست. .. که کسی نیست...
,
"پخش های پرت و پلای من."تهران. تیر94

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:0  توسط   | 

در وصف عشق میتوانم بگویم که همین یاکریم صبحگاهی است که هر روز می‌نشیند لب پنجره ی اتاقت تا چشم به ان میدوزی پر می‌گشاید و می رود. باید یواشکی و زیر چشمی از عشق مراقبت کنی.نمیتوانی به ان اب و دانه دهی اما میتوانی در تیر رس نگاهت باشد. در هاله ی گنگ نور نگاهت که یواشکی دلت برایش غنج برود که دلت را بلرزاند.هیچ کدام که نشد دیگر عشق نیست. در عشق نزدیکی نیست بلکه فاصله است. باید عشق را از تیررس ذره بین نگاهت دور نگاه داری. عشق باید در هاله بماند در سایه ها پنهان شود. چرا که نوعی رهایی است.
عشق کودک است. بالغ نیست.بالغ که شد میگذارد و میرود دنبال زندگی اش. کودک بهانه گیر است. شوریده و نا ارام است. باید مراقبش بود که همین دور و بر باشد. بگذار بهانه بگیرد. بگذار...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:59  توسط   | 

«کدامین باد بى پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟»

می گوید : چشمهایم شبیه کیست؟ می گویم : من میگوید : دماغ و ابرو و دندانهایم؟ باز هم می گویم من. تو گویی چشمان قهوه ای هشت سالگی ام امروز برای من دلبری می کند. دختر دیروز من، امروز دخترک من است .ژنهایم به گمانم مرا بازآفرینی کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:59  توسط   | 

"با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش"

امروز تهران یکپارچه اردیبهشت است در دل فروردین ماه....حیفم آمد که خودکا ر و کاغذ سفید را در دست نگیرم و ننویسم از این هوای بهشتی، اما یادم آمد که کلمات با من فاصله دارند.من و کلمات که روزی روزگاری رفیق صمیمی بودیم اما حالا از آن رابطه بجز فاصله چیزی باقی نمانده است. ترکهای ریز را نباید نادیده گرفت، ترکهای ریز ذره ذره نفوذ می کنند. اما با اینحال خودم را سنجاق میکنم به لحظه های ناب امروز ...همین رد وابستگی ام به تو که در تنم پنهان است...همین خودکار نقره ای که بوی زندگی را به دستانم جاری می کند... همین صدای تایپ کلمات... شاید کلمات نور زندگی من باشند که می توانم نشانه بگیرم به هر سمتی به هر سویی...حتی سرنوشتم را با نوشتن تغییر می دهم که مینویسم به هر قیمتی که شده باز باید زندگی کرد حتی با دلهرهای کمرنگی که سراسر تنم را فتح کردند واز خود اندوه کوچکی در این هوای اردیبهشتی بجا گذاشتند ...

"بخش های پرت و پلای من- تهران- فروردین 94"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:54  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر