شیفته

در قرنهای آتی کشف خواهم شد، شاید که روزی ژنهای من فرصت آشکار شدن داشته باشند. حقیقت ساده ایست؛گم شده ام در عمیق ترین نقطه خال سیاهی...

ما را خود به این سخت جانی گمان نبود...

ساعت به وقت تهران 5 و 40 دقیقه را نشان میدهد و من اما دنیا در سرم میچرخد . حس می کنم آدم فضایی هستم دور از ایستگاه که آخرین تلاشهایش را برای ارتباط و رسیدن به اکسیژن برقرار میکند، چشمهایم را می بندم و کمی آنورتر به سوپ به روش بن ماری فکر میکنم که سوت کشان خبر از آماده شدن میدهد، چشمهایم سیاهی میرود در لحظات در ثانیه ها فرو میروم دلم میخواهد پناه ببرم به همین غروب جمعه با بوی گوجه سبز و توت فرنگی، به تو که تنها حقیقت جهانی، ومن چشمهایم را خوب باز نگه میدارم که دنیا آوار نشود در دلم که تو نروی که باشی که محو نشوی!

بخشهای پرت و پلای من -عصر جمعه 19 اردیبهشت سه سال پیش

پ.ن.زنده نگهداشتن خاطرات هم جزیی از خاطرات است.

پ.ن. خاطرات کمرنگ می شوند اما محو نمیشوند. ردپایی است که همیشه بر جسم و تنت باقی می ماند.

همچنانش درميان ِ جانِ شيرين  منزل است *

نفسهای عمیقی میکشم در این هوای اردیبهشتی، ترنم موزون اردیبهست را روانه ی جسم و روحم میکنم ، ذخیره میکنم در قلبم ودر ریه هایم انبار میکنم برای روز مبادا.

*سعدی

بی بدیل

 

خاطره ای نشسته در جان ام
همچون لعل درخشانی در درون چاهی
توان ستیز ندارم با آن؛
اندوه بخش و شادی آفرین وجودم هست،
می دانم خدایی نشانده است در جان ام
حرفی نیست،
سخنی نیست.

حرفی نیست.

لیست خودشناسی

لیست خودشناسی قسمت دوم
بوی برنج کته شده درست وسط ظهرگاه به همراه نور ملایم آفتاب پاییزی(تا مساحت زیادی از اتاق نور آفتاب باشد)- بوی گردن نوزاد(بکرترین عطری که تابحال بوییدم.) - ملحفه های تمییز و نو(خنکایش تا عمق روحم نفوذ می کند) - نوشتن بی دلیل به همراه گریستن بی دلیل- افسردگی های زودگذر سیکل زنانه(دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم)*- فلوت - شنیدن صدای گنجشککان درست در ساعت 5 صبح - شنیدن سمفونی عجیب قل قل کتری در ساعت شش صبح - چای دم کردن(حس زنان ژاپنی را دارم به همراه کیمینویی برتن و لبخند بر لب، شاد از جوهر خویش)- فکر کردن به همراه پخت غذا( تصمیمات روزانه ام را درهنگام اضافه کردن ادویه ها به هنگام پخت غذا می گیرم. هر ادویه ای نمایانگر یک تصمیم من است و مسلم است ترکیب این ادویه ها چه طعم خوشایندی می دهد)- هرتکی بودن زمان( در باب این واژه باید بگویم گاهی زمان زندگی من به بخشهایی تقسیم می شود که نمی دانم آن را چه بنامم دوران گذر و موقتی خوبی است.فرصتهایی به من میدهد تا مروری داشته باشم بر آنچه کردم و آنچه نکردم در کدام نقطه ی معلوم زندگی خود ایستاده ام )- تعلیق و معلق بودن- دوست داشتن های بی دلیل- (تو نیکی کن و در دجله انداز ضرب المثلی است که در من مصداق کامل دارد... گر خودستایی نباشد من این خاصیتم را دوست می دارم.)- تلاش زیاد و مستمر در انجام کار(حس سبکی جانفزایی به من می دهد) . جان گرفتن گلهای خانه( حس پرورش دهنده ی متعالی و برعکس آن حس خشکاننده گلها)- برای ساعت ده صبح بی نهایت ارزش قایل هستم به نظرم اوج تمرکز و بلوغ هر کاری در ساعت ده صبح است. کارها به طور فوق العادی پیش می رود. نه رخوت صبحگاهان در تن توست و نه کرختی ظهرگاهان. دوچرخه سواری درفصل پاییز- پیاده روی در زیر نور ماه (مخصوصا اگرجاده خاکی باشد و بوی خاک هم به مشام بخورد که می شود مسیر رویایی)- روستا گردی 
* سعدی