دلم تنگه خدایا!*

زمانهایی که ناراحت و غمگینم، برمیگردم به زمانی که برای دخترک لالایی می خوندم. لالایی سرزمین مادریم،که جنس دارد،طعم دارد و بو؛ بوی خانه در زادگاهم ؛بوی مادربزرگ؛ طعم یک روز شرجی در تابستان وصدای لخ و لخ پنکه سقفی و نسیمی که هراز گاهی از دورها، میپیچید توی هال،  کمی مرا ارام میکند!



پ.ن.1.آواز های سرزمین مادری: دلم تنگه خدایا...مگه از شیشه و سنگه خدایا...دلم میخواهد دورتر شم ...هی از چین و ماچین دور تر شم...بره سه روزه رفته....سی روزه حالا...زمستون رفته و نوروز حالا!



پ.ن.2. در گیر روزمرگی شدن هم زیباست...همین کار کردن، دیدن یک دوست، قدم زدن در پارک، بازی با دخترک، تار زدن، فک کردنهای بی حساب، ساعت 4 صبح بیدارشدن و به فکر فرو رفتن...لذت خوردن نسیم صبحگاهی به تن، قبل رفتن به سرکار؛ گلها را آب دادن با ریتم تند و عوض کردن آب تنگ ماهی، چه کنم دیگر! قدرت پروازم همین اندازه است...بالهایی که رشد نکرده و نبالیده...


پ.ن.3. خوب نیستم!لطفا نگران نباش!

به همگان خواهم گفت که غزلهای شب جدایی را تو سرودی!

این روزها به فاصله می اندیشم به فاصله ی خودم تا خورشید به ابری که پشت کوه جمع و متراکم میشود به فاصله خودم از دنیا از زندگی از دوستانم و تو و همه ی آدمهایی که در کنارم هستن...

فاصله با دوستان در کشورهای دیگر ، فاصله خانه تا محل کارم، تا شهرک غرب ، فاصله بین دو تا دستم، و پرواز پرنده ای که چقد می تواند اوج بگیرد...انقدر که نمی توانم واحد سنجشی را برایش در نظر بگیرم ....

نسبتم را با گل سرخ نمی فهمم...حتی با آدمها و خودم...می دانم ، می دانم این را که دیگر نمی توانم از تباری باشم،از تبار خورشید، از تبار باران، من گم شده ام در درون خودم، غرق شده ام...







پ.ن.شاید من بیش از آنچه سزاوار است زنی هستم که می خواهد  به راستی، زندگی را در یابد  و در

 میان رازهای این دشت تاریک در پی چاه ها بگردد.*زنی عاشق در میان دوات* ترجمه: عبدالحسین فرزاد