جنون بین دو خط رنج و خوشی همواره راه می رود!

ابهت

چه لحظه ی بی نظیری در صبحگاه نهفته !هنگامی که می شنوی صدای جاروی رفتگر را در خیابان که برگهای زرد و خشک را  در زیر نور زرد چراغهای شهر می روبد و می روبد تا نفس زندگی را در رگهای شهر جاری کند و  اندکی بعد در هوای گرگ و میش  صدای گنجشککان تازه نفس را ، که در باقی روز هیچ اثری در شهر نمی بینی ، که می خوانند ترانه ی زنده بودن روز دیگر، من آن لحظه را دوست دارم...آن لحظه هست که فکر می کنم به آدمهایی که هستند و نیستند، آدمهایی که می آیند و می روند، آنهایی که می مانند و نمی روند وآنهایی که هرگز نمی آیند ولی نمی روند! وبه تو که نه می آیی و نه میگذری از ذهنم...


دلبرکان غمگین من!


آیا به چشمان یک پرنده از نزدیک نگریسته اید؟

من فکر میکنم چشمان غمگین پرنده ، زیبا هستند؛

من یک جفت چشمی را می شناسم که دوست داشتنیست و نی نی غمگین چشمانش مانند پرنده زیباست!


پ. ن.1زیر پل گیشا و پرنده ی که از دستانم دانه خورد.

پ.ن.2. نازک شده ام این روزها انگار... وه چه سکوتی! درمن ، جهانی بیقرار است...

آغاز گردان!

 زندگی شاید همین انتظار است انتظاری بی پایان ...

انتظار رسیدن نامه ای از جنگ برای معشوقه ای...

انتظار اشکهای پیرزنی برای بازگشت فرزندش ...

انتظار آغوش  تگرگ با برگ گل...

انتظار رویش پروانه از پیله ...

انتظار دشت شقایق پیر برای موسیقی باران...

انتظار  بازگشت پرستوهای مهاجر از سرزمینهای دور...

همین دلخوشیها...

 به ، موسیقی ، خاطره ها ی منتظر بودن  در امتداد کوچه ای برای عابری، مشق نوشتن پاییزی دخترک ،خاطره های حبس شدت تپش سینه، خاطره های گلهای رز باغچه ،بوی کوچه های پاییزی، خاطره های بیقراری های شبانه، پنهان کردن انتهای حزن درون، همین شعرها، همین تو ، همین من که دوریم و نزدیکیم مثل درختهای کنار جاده که گاهی دور می شوند و گاهی نزدیک.


پ.ن. 1.نیست؛ هوای حوصله ام بارانی است .

پ.ن.2. مثلا تو بودی...



بی قراری جهان

با" آریتمی های قلبی"   که شبانه سراغم را میگیرند می کوبند و فریاد میزنند در سیاهی های درونم،  چه کنم؟

با این همه سکوت و کلمات که بر سرم مثل آوار فرو می ریزند چه کنم؟

، تنها با دستانم زانوانم را محکم بغل می گیرم دلم ؛  فانوسی، کورسویی امیدی میخواهد.



پ.ن.یک آدمی درمن هست که این روزها زیاد میدود،زیاد خسته می شود و زیاد به نفس نفس زدن می افتد...



حباب

تو؛

موج خروشان دریای کایناتی که ساحل وجودم را با تمام پیکره ات چنگ می زنی،

 تا؛

 خوابهای رنگی صدفهای ساحلم را به مروارید تبدیل کنی!