بیا!
کمی پیش تربیا، میدانم دستان تو معجزه گرند که حتی گلی را می رویانند لا به لای صخره ها!

----------------------------------------

خرامان که می روی به راه
حسود می شوند عطر شکوفه های نارنج!

----------------------------------------

حضورت آنچنان شوری در انفاس  من دمیده، که مشعلی شدی در دنیای تاریکم، رهایم نکن! رهایم نکن!


پ.ن. تقدیم به تمام لحظات بیقرار

باز امدم از چشمه خواب

می گریزد  کلمات از دستم...انگار کلمه ها و حروف هم میخواهند از من دور شوند مانند تمام کارهای نیمه تمامم... بعد این همه سال رفاقت بعد این همه سال دوستی....پناه میبرم به نوشتن که باید بنویسم در من زنی هست هر روز به کابینت آشپزخانه اش تکیه می کند و گیج و مبهوت منتظر شنیدن قل قل کتری است ...کلمات به سراغم بیایند می نوسیم که میخواهم پناه ببرم به کودک درونم تا بدوم تا سرکوه تا بدوم تا ته دشت شاید دورها آوایی باشد. در کنار عشقی که زمزمه هایم را ترانه بخواند..میگوید برایتان که  در من زنی  هست که دوست دارد  هر روز به جای پوشیدن مقنعه شال سرخابی اش را بپوشد و صورتش را در زیر چتری موهایش گم کند...