1)بهار برای من حس نوستالژیکی قدیمی دارد مربوط به دوران کودکی که
در خانه پدری منتظر دیدن مهمان و پذیرایی از مهمانها و بازی کردن با بچه های انها بود...بازیهای
گروهی در هنگام غروب ؛ هفت سنگ، مسابقه دوچرخه سواری ، و لی لی بازی و بارانهای
موسمی و سیل اسای این فصل که ما را خانه نشین می کرد. بهار همیشه فصل بافتن رویا
هاو قرار گذاشتن با خود در اولین روزسال در کنار پنجره رو به دریا بود...همراه با بوی
کهنه ی ماهیانی که چند کیلومتردورتر از خانه ما در دریا زندگی می کردند وبوی زنگ
زده توری پنجره که از لابه لای سوراخهای ریزش به آسمان می نگریستم!
2)آخ که
چه ساده به زندگی می نگریستم و چه ساده رویاهایم را از دست دادم...چه وعده هایی که
هرگز عملی نشد و چه قرارهایی که به سرانجام نرسید...چه شد که این شدم؟ سوالی ست که
حتی اگر جوابش را بیابم نخواهم توانست به راحتی باز با خود قراری بگذارم وبا خود
خیال بافی کنم...چه شد؟ چه شد آن فضای کودکی و آن دخترکی که در لابه لای زمان
جاماند؟ من آن دخترک کولی درون خودم را می خواهم...میخواهم مرا باخود به ببرد به
دشت های اطراف شهرم... از پرچین های مزرعه
های بگذرم....لابه لای بوتهای گندم که تا روز سیزدهم قد میکشیدند پنهان شوم وبا وجود
آفتاب که چشم را نمیگذاشت باز بماند به
آسمان خیره شوم و از ابرها برای خود شکلی بسازم...انقدر شکل بسازم که متوجه نباشم
بدنم و مغزم داغ داغ شده اند....
3)بهار امده ...تصورم از بهار، دخترک کوچکی ست با لباس زرد و گلهای
سرخی با موهای بافته شده و موهای چتری
مشکی که مشغول فوت کردن قاصدکی ست در در دشت پر از لاله است یا زنی ست که دامنی پراز شکوفه های ریز صورتی پوشیده با
ابروانی پیوسته و لباهای سرخ با تنگی بر دوش کنار چشمه منتظر بوسیدن یواشکی یار
است!
پ.ن.1. سخت است قبول کردن اینکه بی رویا در این دنیا باشی! و سخت است
اینهمه دلتنگی را بردوش بکشی تنهای تنها!
پ.ن.2. تصورم از خودم در همین لحظه؛ زنی هستم از حوالی رود کارون با
خال طلایی بر دماغ مشغول ریختن ادویه کاری روی ماهی برای ناهار امروز است.
پ.ن.3. من آدم معمولی هستم!
پ.ن4. ودلم گرفته و دلم گرفته که به دستهایم دیگر نمی توانم قولی
بدهم!