و دنیا بیقرار شد!

من اما اماده ام! با فانوسی در دست... با غمی که در سایه ها نشسته، به عمق نگاه یک پرنده ...برای لحظه سرشار عزیمت، برای رفتن و رفتن و رفتن ...برای آن لحظه ی مقدس!

 

 

 

پ.ن.1. به "من او" ...به "پرنده ی مهاجر"

پ.ن.2. در این روزها؛ نیروی شگفت انگیزی مرا میکشاند تا به اینجا!

 

یک لحظه ی آرام

جسمم در ساعت 12 روز دوشنبه هشتم جولای 2013 ؛ در حالیکه احساس میکند کمی به غبار زمان نشسته  به چند عدد موی روییده بر پیشانی فکر میکند در این هوای داغ و کشدار تیرماه، 

و روحم اما در حوالی 17 سالگی،  سال 1996 در هوای گرم و شرجی تیرماه شمال، مشغول هرس کردن باغچه پر از ریحانهای بنفش وسبز است و با نگاه  آمیخته به شیطنت به چیدن خیار بوته ای فکر میکند.



پ.ن1.احساس میکنم در خواب بلندی هستم و هر روز خواب می بینم!

پ.ن2. بوی خیار تازه جدا شده از بوته می تواند گاهی شگفت انگیز ترین لحظه ی یک عمر باشد.

من هرگز به پایان دگر نیاندیشم!

در قرنهای آتی کشف خواهم شد، شاید که روزی ژنهای من فرصت آشکار شدن داشته باشند. حقیقت ساده ایست؛گم شده ام در عمیق ترین نقطه خال سیاهی بر بال پروانه ای سرگردان!

سلامم را تو پاسخ گوی

پسرک!

روز هایی هست که دیدن پرواز کلنگان مهاجر در غروب پاییزی دلت را شاد نکند، روزهایی هست که پر می شوی از تردید، روزهایی هست که جانفرساست و قطره خونی نامریی از روحت می چکد و تو نتوانی حتی قادر به گفتن کلمه ی باشی، روزهایی هست قناری کوچکی در راه گلویت آشیانه کند، و دوست نداشته بخواند، روزهایی هست که به خود بیایی و بگویی " نه از رومم نه اززنگم"، در چنینی روزهایی تنها موجودی آفرینش را با دستانم تقدیم می کنم " امید ".لاجرم سرخواهی کشید روح زندگی را! 

هنوز بوی عاشقی میدهم*

تنها مانده ام در بیشه ای در آخرین نقطه ی دنیا؛ که راه باریکی  دارد به فرا سوی مرزها،در کشتزاری  که به زمستان پیوسته بود؛و من هنوز آخرین قطره شبنمی هستم که از رخساره گلبرگی به انتظار نشسته برای نشستن پروانه ای خواهد گریست!

پ.ن. و قسم و قسم به تقدیس فاصله ها!


عنوان:رضا کاظمی