بوی لحظه ها

من کمی زود به دنیا آمدم،
این را زمانی فهمیدم که هنوز عطر یاسها به تن رنجور پیچک ننشسته بود،
و مه سنگین خیال بر پلکهایم سنگینی نمیکرد.
زمانی فهمیدم که دیگر دیر شده بود،
گلهای وحشی از بی مهری باران خشکیدند و مرا بارها و بارها به اندوه نشاندند.

وه که  چه بهای سنگینی بود!

تو ای "پری" کجایی؟

این روزها حسابی مادرم.یک مادر عاشق که از نگاه کردن سیر نمیشود. یک مادر آرام که دیگر جیغ نمیزند، گاهی سفر چه آرام میکند تن خسته را،نگاهش میکنم، بزرگ شده، آرام شده، دیگر از نق زدنها ی اضافی  خبری نیست، کمی قد کشیده ،کمی تنش را افتاب و هوای شرجی شمال سوزانده ، ارام در کنارم میخوابد،انقدر بی صدا که گاهی مواظب صدای نفس کشیدنش هستم. دلش برایم تنگ میشود، حضور مرا حس کرده ،هی میاید و با نگاه های نافذ و خنده های پهن و کشدار مرا می بوسد، دستانش را دور گردنم حلقه میکند و میگوید:" دوستت دارم" ، این روزها حسابی مادرم!

ميخواستم دريا بشم...

يك. 18 سالگي ام جا مانده در شمال، در منزل پدري،14 سال گذشته از تابستان 18 سالگي، 18 سالگي لابه لاي همين ق‍ژ قژ‍‍ تخته هاي چوبين، همين كف امواج خورده به سنگ ، همين خنده هاي دختركان رنگي پوش ، همين خاطره هاي مبهم ساحل همين صداي جير جيرك،همين اسمان لاجوردي، همين خاطره هاي قهوه اي قديمي با دوستان، جا مانده!


دو . تا لب دريا فاصله ي نيست، شايد چند دقيقه با پاي پياده...بي قضاوت ترين مكان دنياست. مي توان با سبكباري كمي راه رفت، كمي غمگين شد،با گوش ماهي ها كمي سرگم شد،
تا لب دريا فاصله ي نيست، ميروم تا تداعي كند "دوستت دارم" را براي من!


سه . باد سر به سرم ميگذارد...مي پيچد دور سرم..موها يم را با خود مي برد...رخوتي در من مي نشيند و مرا مي نشاند روي سنگ...ميخواهم خيال بافي كنم ...نمي شود...دخترك نق مي زند كه روي تخته هاي چوبي كمي بدويم...ميدويم، اينجا همه چيز در روياست، مثل خيال، مثل ابر، مثل باد، مثل سكوت!



"سفر به  بندرتركمن" مردادماه يكهزار و سيصدو نود و دو خورشيدي


هزار كاكلي شاد در چشمان تو

امروز جمعه است.در واقع تا چند ساعت ديگر، همين طور  طورآرام آرام .جمعه مي رود .دلم ميخواهد

 نگهش دارم. جمعه روز دلتنگ  شدن است، روز  رفتن به كوه، روز فرياد زدن، قهقه زدن  از ته دل، و

 گاهي  توجه نكردن به دل تنگ، خواندن كتابي تكراري،...

جمعه آرام آرام ميرود، دلم ميخواهد نگهش دارم در كنار دريا، و هي دلم تنگ بشود. باز فكر كنم به نقطه

 هاي غمگين دلم، كه مخفي مانده اند،  شايد چون دريا در مقابل من است و زل زده به من،  و صداي

 پرندگان دريايي و صداي باد كه بوي باران ميداد،مرا ديوانه مي كرد.

جمعه ها نبايد خالي باشد،  بايد چسباند به يك عصرانه دلچسب با يك ليوان چاي داغ ، يا رها كردن باد

 كنك قرمزي در آسمان.جمعه دارد تمام ميشود و من هنوز نيمه جانم در آغاز راه. "18 مرداد 92- بندرتركمن"

 

 

"هزار كاكلي شاد در چشمان تو

 

هزار قناري خاموش درگلوي من"

نمیخواهم چیزی را که آلوده به اکراه باشد،

ناب نباشد،

خالص نباشد،

شفاف نباشد،

ملتمسانه باشد،

حتی زندگی را


خنیاگر

   به شدت گرمم است؛ گرمای تابستان مرا کلافه کرده است ، من فکر میکنم  که سرکارم با خانه مان زیاد فاصله داردو من فکر میکنم که اگر کاری نبود می توانستم در این روزهای داغ ، به طرز دل انگیزی روی کاناپه لم دهم و برای خودم دمنوش میوه ای با نبات درست کنم، و درست درکنج اتاق مشغول خواندن شوم، دلم را خوش کرده ام به این روزهای داغ ،به عصرهای کشدار تابستان و خوردن قهوه ای یا بستنی شکلاتی، دلم ساحل می خواهد که باد در گوشم نجوا کند، در لابه لای موهایم بپیچد، و من زل بزنم به انتهای دریا؛ تا جایی که چشم کار میکرد و انتهایی برای خودم تصور کنم. من دلم یک عشق بدون درد میخواهد ،یک عشق طغیانگر! 



پ.ن.1. این روزهای  کشدار را مگر می شود بدون عشق سپری کرد.

پ.ن.2 . من کمی زود به دنیا امده ام!

پ.ن.3. طعم شربت البالو.

اخرین روزنه

یکی از قهرمانهای صبحگاهیی ام  امروز مرد! ماهی کوچک قرمزم!  امروز صبح که مثل روزهای قبل به سراغش رفتم تا خرده نان را در تنگ کوچک  بریزم، دیدم که مرده! برایش اول کلی گریه کردم ، بعد فکر کردم که چرا برایش گریه میکنم بعد فهمیدم که چون تکه ای از روحم شده بود  بی انکه خود متوجه باشم. امروز دختر شاد کولی درونم غمگین است ، غمگین تر از دیروز، بیحس تر از دیروز، زانوانش را بغل کرده و چراغ میخواهد!