امروز جمعه است.در واقع تا چند ساعت ديگر،
همين طور طورآرام آرام .جمعه مي رود .دلم ميخواهد
نگهش دارم. جمعه روز دلتنگ شدن است، روز
رفتن به كوه، روز فرياد زدن، قهقه زدن
از ته دل، و
گاهي
توجه نكردن به دل تنگ، خواندن كتابي تكراري،...
جمعه آرام آرام ميرود، دلم ميخواهد نگهش
دارم در كنار دريا، و هي دلم تنگ بشود. باز فكر كنم به نقطه
هاي غمگين دلم، كه مخفي مانده اند، شايد چون دريا در مقابل من است و زل زده به من، و صداي
پرندگان دريايي و صداي باد كه بوي باران
ميداد،مرا ديوانه مي كرد.
جمعه ها نبايد خالي باشد، بايد چسباند به يك عصرانه دلچسب با يك ليوان چاي
داغ ، يا رها كردن باد
كنك قرمزي در آسمان.جمعه دارد تمام ميشود
و من هنوز نيمه جانم در آغاز راه. "18 مرداد 92- بندرتركمن"
"هزار كاكلي شاد در چشمان تو
هزار قناري خاموش درگلوي من"