بچرخ و برقص تنها،  تا جایی که میتوانی

طاقت بیار،

طاقت بیار،

هست کسی وقتی بیدار میشوی تقدیم کنی تمام تپش های دلت را که خوابهای آشفته آنرا به لرزه انداخته، که زندگی چیزی نیست جز زمزمه کردن آواز در گوشی.

آرامترین اقیانوس جهان

به نام روانترین ، پاکترین، شفافترین لحظه ی بودنم...لحظه ای که خلق شد، لحظه ای که خورشید درآمد، باد در میان کوچه های پاییزی دوید ، موج های خسته  به ساحل اقیانوس آرام و بی بازگشتش رسید، لحظه ای که شور داشت ، لحظه ی عظمت ، لحظه ی دلتنگی، لحظه ی رویش و تولد تو در وجودم ... رویش تو در من گرمترین  آواز را در من زمزمه میکند تا جایی که چیزی برای گفتن باقی نمی ماند...پاییز به نیمه اش رسید...حالا من زنی هستم  در آستانه ی 33 سالگی، که شمار سالهای عمرش نیمه ی چهارم زندگی را فتح می کند..ای فاتح  دلم، تو یک شور شیرین بوده ای

سکوت می شوم

تابستان آمدنش از راه خواهدرسید...به همین سرعت به همین زودی... مثل ریشه در باد ...یاد خواهم شد، دوباره در سکوتی!

پ.ن.و هیچ کس نمی داند با رفتنت هر بار چند نفر از جمعیت من کم شد .(علی اسداللهی- پنی سیلین)