آیا طوفان عاشق می شود گاهی؟

 

رویای من این روزها از زندگی،  تصویری زیبایی است از یک مزرعه گل افتابگردان با جاده ی پوشیده از علفزاری که به یک کلبه  ی سفید با شیروانی سفالی ختم میشود که محلی امن برای آرامش من است.

من هر روز منتظرپستچی هستم که روز نامه ای برایم می اورد  تا در در کنار گلهای رز منتظر در گلدان  آن را بخوانم!

درکنار مزرعه من دریایی  است که گهی پر از آرامش است و گهی طوفانی.... ومن هر روز صدای غرش طوفان را می شنوم و نور فانو سکهای دریایی را که برای کشتی های گم شده روشن شده اند می بینم...بوی نم دریا و صدای مرغکان دریایی با عطر و صداهای موسیقایی  مزرعه من می آمیزد و من را غرق  میکند.انچانکه در من ریشه می دواند مانند عشقه ی که به درخت می پیجد...دریای طوفانی  را دوست دارم ....صدایش را ...صدای او جنس دارد ...حس دارد ...از نوع نیاز و غرشش اوانعکاس درد دلهای آدم هاست...  او عشق من است و من احساس میکنم د راو می میرم.آن روز که  با بوسه ی  طولانی مرا در کام خویش می بلعد!

 

پ.ن1. وه که چه دستانم خالی ست  آن زمان که دلتنگ می شوم!

پ.ن2. یک روزدر همین نزدیکی ها  که خیلی دور نبود خود به چشم خویش دیدم پرواز دو پرنده را از

 نی نی چشمهای غمگینش!

سرزمین خیالی کلوتها- شهداد کرمان و گندم بریان

هفته ی گذشته برای من ، با کوله باری از خاطره همراه بود . بادوستانی  لطیف تر از قطرات باران و خاطراتی نرم تر از حریر! 

سپاس و تشکر از مطهره عزیزم ، نرگس نازنین ومریم دوست داشتنی و آقای شاه محمدی و   که افتخار آشنایی با این بزرگواران بی شک نقطه عطفی در زندگی م خواهد بود.

گزارش زیبایشان را در ادامه بخوانید؛

گزارش زیبای نرگس شکوفه 

قلم مطهره افشاری


گزارش خانم مریم قشقایی

و

آقای شاه محمدی