کاغذی
زندگی من محدود شده به یک مربع یا چهارگوش با حصاری به بلندای زندان.خود را در این زندان حبس کرده ام تنها نورش یک لامپ مهتابی با نور سفید و لامپ 220 ولتی زرد است که در درون شیشه حبابی در آشپزخانه ام محصور شده...آدم عجیبی شده ام نمیدانم من عجیب شده ام یا بقیه به نظرم عجیب می آیند بهر حال با کسی ارتباط ندارم بجز تلفنی که هرازگاهی زنگ می خورد بالاجبار مجبورم جواب بدهم تمام جملاتم با آری ...نه ...و درنهایت دو کلمه یا سه کلمه خلاصه میشوند...
*******************
یکسری خرت و پرت خریدم ؛ بادام هندی شور، تمبر هندی، سی دی برای دخترک، ماژیک، خط کش،خودکارهای رنگی، جامدادی زرد، جای کارت ویزیت و....گاهی با غرق شدن در رنگها حواسم پرت می شود از اینکه دلم بخواهد به جاهای دور برود؛ او را محبوس می کنم!
پ.ن.1. روایتی بود در این روزهای متلاطم
پ.ن2. شب ، سکوت ، تار، یاد!
پ.ن.3. هست دیوانه که دیوانه نشد ؛ این عسس را دید و در خانه نشد (مولانا)
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم