کاغذی


زندگی من محدود شده به یک مربع یا چهارگوش با حصاری به بلندای زندان.خود را در این زندان حبس کرده ام تنها نورش یک لامپ مهتابی با نور سفید و لامپ 220 ولتی زرد است که در درون شیشه حبابی در آشپزخانه ام محصور شده...آدم عجیبی شده ام نمیدانم من عجیب شده ام یا بقیه به نظرم عجیب می آیند بهر حال با کسی ارتباط ندارم بجز تلفنی که هرازگاهی زنگ می خورد بالاجبار مجبورم جواب بدهم تمام جملاتم با آری ...نه ...و درنهایت دو کلمه یا سه کلمه خلاصه میشوند...

*******************

یکسری خرت و پرت خریدم ؛ بادام هندی شور، تمبر هندی، سی دی برای دخترک، ماژیک، خط کش،خودکارهای رنگی، جامدادی زرد، جای کارت ویزیت و....گاهی با غرق شدن در رنگها حواسم پرت می شود از اینکه دلم  بخواهد به جاهای دور برود؛ او را محبوس می کنم!



پ.ن.1. روایتی بود در این روزهای متلاطم

پ.ن2. شب ، سکوت ، تار، یاد!

پ.ن.3. هست دیوانه که دیوانه نشد  ؛ این عسس را دید و در خانه نشد (مولانا)

 


باقی مانده وجودم

آرام درر زیر پوست شهر خوابید ه ام! 

تهران- 15 بهمن ماه یکهزار و سیصد و خورشیدی-ساعت 22




پ.ن.1نی لبکی خواهم شد بر لبان چوپانی در صحرا تا آواز غمیگینش را از یاد ببرد!

پ.ن.2.صورتم را که درآیینه نگاه می کنم روح م را در چشمانم خوب می بینم که مات و مبهوت به من زل زده درست مثل یک سرباز که اگر شرایط جنگ را نپذیرد خواهد مرد(سابير هاكا)!


احوالات

امروز :  

صبح :ساعت 4 با صدای رعد و برق از خواب بر میخیزم ...دخترک بیدار میشود می ترسد...می هراسد ...او را در آغوش می کشم تا کمی آرام گیرد...صدای رعد زیاد می شود و زیادتر...کوبنده تر میشود و مخوف تر ...عمق اندوهم را به رخ دیوارها میکشد....

می اندیشم: که رعد وبرق نوید بهار دیگری را میدهد.

دیروز :

در حال کوبیدن هستم در درون خود...فریادم به جایی نمیرسد...مطمئن هستم که به گوش هیچ کس نخواهد رسید...قسمتی ازمن می شکند فرو میپاشد مثل ریختن آوار بر سرم...می ترکم مثل یک بمب اتمی ...نورش همه جا را پر میکند...زننده و خیره کننده...تنها صدای کلاغها را می شنوم راز مرا فاش کرده اند....

دیشب :

ساعت 20 : 20دقیقه است . در خود مدفونم ... زل زده ام به بخاری ...ولی به درونم فکر میکنم...به شادی ام... به غصه ام...فکرهایی بی حد و حصر مرا بازیچه خود قرار داده اند...دخترک جایی بین و من بخاری برای خود پیدا میکند با دست دور گردنم حلقه می زند و لبخند ملیحی به من می دهد ...احساس بی وزنی دارم...احساس می کنم نه در آسمانم نه در زمین...به آغوش دخترک پناه می برم  از خستگی مفرط، و او نیزخود را جمع تر میکند....

فردا :

باران بارید ولی بوی باران نیامد! 




پ.ن.1. باقی مانده های من بود این پست!

پ.ن 2. کاش اندوهت بودم !

پ.ن3.هوا سرد است برف باریده باز ...زبانم لال! ولی جاده ها لغزنده اند!

من بنده آن دمم که ساقی گوید

 هی با توام...به فکر خاطراتمان کمی باش!

دارم فکر میکنم وقتی میرسی خونه چکار می کنی؟دوست داری به یک خواب کوچیک فرو بری ولی فکر نکنم خوابت ببره...حوصله نداری...خسته ی کوفته ی...نگرانی...ولی نگران نباش...احتمالا بعد مسافت بین من و تو خوب معلوم میشه....احتمالا دوست داری بنویسی...حالا می فهمی چه اتفاقی افتاده؟...

آرام بخواب!هستم در همین حوالی...به انتظارش خواهم نشست!

 

 

پ.ن.1 ما انسانها درگیر لحظاتیم...لحظاتی هستیم...نیستیم...می رویم...برمی گردیم...بالاییم...پایینیم...عاشقیم ...فارغیم ...در گیر لحظاتی هستیم که نمی دانیم چگونه خواهیم بود!

پ.ن2. پی نوشت 1 برای کسی است که" بودن" را به من آموخت!

پ.ن.3تکه تکه های وجودم سر شاست از اوست!می جنگم با خود تا حفظش کنم!

پ.ن4.درد یست درد یست درد یست !

پ.ن.5. 28 دی ماه یک هزار و سیصد و نود یک و 14 بهمن یکهزار و سیصد و نود یک خورشیدی!


بی نام

اسبهای وحشی و طغیانگر ذهنم در مغزم آرام و مهار شدند!

 

 

پ.ن.۱. یافتم از دنیا جلوترم

پ.ن.۲.یافتم معنای " به همین سادگی" را و براده های کوچک احساسات عاشقانه ام را!

پ.ن۳.خودم را نوشتم باز! در این روزهای پر از تردید!

 

درکجا مدفون خواهم شد؟

در درونم انگار نه یک نفر بلکه صدها نفر بودند که توانستند انتقام خود را از من بگیرند...انتقامی که شاید خیلی سالهای پیش قدرت جولان نداشت! 



پ.ن.1.آن روزها رفتند روزهای بی جانی ...

پ.ن.2. احساس میکنم به طلسم و نفرین ابدی گرفتار شدم...طوفانی در من ایجاد شده!

پ.ن.3.چیزی نیست خودم را نوشتم...

کودک درون

کودک درون، خردسال پنهان ماست که نیاز به مراقبت و محبت دارد و با برآورده شدن این نیازاو ، استرس و غم درون ما کاهش می یابد. در ادامه چگونگی مراقبت و پرورش مناسب او شرح داده شده است...

کودک درونتان علاقه‌مند به شنیدن چه چیزهایی است؟
او مایل است که به او بگویید:
دوستت دارم، مواظبت هستم و تو را همان‌طور که هستی می‌پذیرم، از این که تو را دارم بسیار مغرور و مفتخرم، تو همه چیزی هستی که دارم، تو بسیار زیبا و جذاب هستی عزیزم، تو هنرمند و خلاقی، تو تواتمند و پرتلاشی، متاسفم از اینکه به تو آسیب رساندم، متاسفم از اینکه فراموشت کردم، متاسفم از اینکه تو را به عنوان یک کودک آن‌طور که بودی نپذیرفتم و انتظار داشتم به سرعت رشد کنی و بزرگ شوی، می‌توانی به من اعتماد کنی و هر طور دلت می‌خواهد باشی (خودت باشی)، ما برای رسیدن به سلامتی ، رشد، شادی و لذت با هم همکاری خواهیم کرد.
پیامدهای منفی سرکوب کردن کودک درون


وقتی در مقام یک بزرگسال، تمایلات، خواسته‌ها و نیازهای کودک درون را سرکوب می‌کنید، در معرض خطرات زیر قرار می‌گیرید:

هرگز یاد نمی‌گیرید چگونه احساس طبیعی داشته باشید، بازی کنید و لذت ببرید.

هرگز یاد نمی‌گیرید چگونه آرام باشید و استرس‌های خود را کنترل کنید.

از اینکه به اندازه کافی «خوب نیستید» احساس گناه می‌کنید و از بودن در کنار خانواده و کودکتان لذت نمی‌برید.

نسبت به افرادی که از زندگی لذت می‌برند، بدبین می‌شوید.

از صمیمی شدن با دیگران می‌ترسید، منزوی می‌شویدو می‌ترسید که در ارتباط با مردم بی‌کفایت ارزیابی شوید.
مراحل شفای کودک درون

مرحله 1: به منظور آشنایی با کودک درونتان ابتدا چشم‌هایتان را ببندید و آرام باشید، سعی کنید حداقل به مدت نیم ساعت خودتان را در نقش کودکی خردسالمجسم کنید و خودتان را ببینید که با اعضای خانواده در تعاملید و به واکنش‌های کودکانه خود دقت کنید.

خودتان را با هم بازی‌هایتان مجسم کنید. توجه کنید که در کنار آنان چه احساسی دارید و چقدر لذت می‌برید.

خودتان را در کلاس درس مجسم نمایید و دقت کنید که با معلم چگونه ارتباط برقرار می‌کنید.
اگر احساس کردید در آن حالت، کودکی ناراحت و ناراضی هستید، سعی کنید به یادآورید، آخرین بار در کودکی چه زمانی شاد و خوشحال بودید. این آخرین خاطره شما از کودک شاد همان «کودک درون» است که در حال حاضر به منظور مقابله با استرس درونتان مخفی شده است.
مرحله 2: اکنون که با کودک درونتان آشنا شدید، سعی کنید به پرسش‌های زیر پاسخ دهید:
الف) کودک درونتان را چگونه وصف می‌کنید؟
ب) چه زمانی کودک درونتان تصمیم گرفت در درون شما مخفی شود؟
ج) چگونه می‌توانید پیام‌های مثبت را به او انتقال دهید؟
د) عقاید غیرمنطقی درباره کودک درونتان، در زندگی چیست؟ و چگونه با آن مقابله می کنید؟
مرحله 3: در حال حاضر، برای برنامه‌ریزی عملی در جهت مراقبت از کودک درونتان آماده‌اید. سه فعالیت زیر می‌تواند در برنامه‌ریزی شما و مراقبت از کودک درونتان موثر باشد.
فعالیت اول: یادبگیرید چگونه از چیزهای کوچک در زندگی لذت ببرید.
چشم‌هایتان را به روی زیبایی‌های طبیعت بگشایید و از آنها لذت ببرید، دایره لغات«حسی» خود را گسترش دهید. سعی کنید زندگی را با تمام وجود و با تمام حس‌هایتان تجربه کنید. با طبیعت ارتباط برقرار کنید.
برای مثال در ساحل رودخانه قدم بزنید، نور مهتاب را تماشا کنید و در زیر آسمان پرستاره پیاده روی کنید. خود را با کودکان و حیوانات مشغول کنید، در یک کلاس سرگرم کننده و شادی‌آور شرکت کنید و حسی از شوخ طبعی را در خودتان ایجاد کنید و از آن لذت ببرید
.


فعالیت دوم: یاد بگیرید چگونه احساس کنید و چگونه احساسات خود را با دیگران تقسیم کنید.

به این منظور نیز باید گام‌هایی بردارید:
احساسات خود را همه روزه دردفترچه یادداشت بنویسید.
یک داستان فانتزی در دفترچه یادداشت خود بنویسید، داستانی که تجربه شما را حداقل در 10 احساس مثبت متفاوت، وصف می‌کند.
آرام باشید و خودتان را مجسم کنید که احساسات مثبتی را تجربه می‌کنید. تجربه حاصل را در دفترچه یادداشت خود ثبت کنید.
فعالیت سوم: یاد بگیرید چگونه کودکانه بازی کنید.
سعی کنید «خشک بودن» و جدیت را کنار بگذارید و خود انگیخته باشید و بگذارید «کودک درونتان» خود را رها سازد.
سعی نکنید حالت‌ها و رفتارهای کودک گونه را در حین بازی در خود خفه کنید، راحت باشید.
بازی، مستلزم استفاده از تخیل است پس در بازی کردن از تخلیه و خیال کمک بگیرید.

برای خودتان چشن تولد بگیرید.
در مجموع، همه فعالیت‌های ارائه شده، به منظور آزاد سازی بخش‌ نبستاً مهمی از روان شماست. با آزاد شدن این بخش از روان، از انرژی و قدرت لازم برای رشد و کمال شخصی برخوردار خواهید شد. به‌علاوه زخم‌های احساسی شما زودتر بهبود می‌یابند، انرژی بیشتری برای کار و فعالیت دارید و دردها و ناراحتی‌های جسمانی، شما را ترک خواهند کرد

منبع: دنیای درون به نقل از سایت روانزاد


پ.ن.1. این روزها نیاز به کشف کودک درون خود دارم! سالهاست که مدفون شده!آیا خواهم توانست او را بازیابم؟

پ.ن.2.هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمل ناپذیر نیست . اگر فقط اقتدار ِ لحظه می بود و بس . اگر "همین حالا" بود ،اگر فقط "همین حالا " چه رازها که در دل خاک مدفون نمی شد . اگر فقط "همین حالا " بود و نه بعد ، هیچ کس جلاد دیگری نمی شد ... / همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی 

...Some dance to remember, some dance to forget


بعضی لحظه ها را آدم دلش می خواهد تا خود ابدیت کش دهد و مزه مزه کند. فکرش را می کند... گاهی حتی چند لحظه قبل و بعد آن را هم مو به مو مرور می کند تا به حس ناب آن لحظه برسد. بعضی لحظه ها، مثل آن بوسه ناگهانی و شتاب زده بر بالای ابروی راستت آنقدر بکر و ارزشمند و دست نیافتنی اند که دلم می خواهد تا هزار سال دیگر در حافظه تک تک ذرات وجودم باقی بماند. آنی که بیهوا خم شد و بی آنکه بداند برای بار آخر بوسیدت من که نه، تک تک ذراتم بودند...