برف رو ی کاج ها

برف میبارد...از پشت پنجره های بخار گرفته به تمایش می نشینم ...مورب و عمود و گاهی افقی میریزد بر روی کاجهای پیر حیاط اینجا...کلاغها رفته اند ، رازهای غم انگیز این شهر را نیز با خود برده اند!


* عنوان فیلمی است به کارگردانی:پیمان معادی

اگر بودی....

در هست و نیستهایت محو میشوم...نیستی اما هستی ...هستی اما نیستی...و تو چه می دانی با هستها وونیستهایت چرخش عقربه ها معکوس میشود و کلنگان به شمال پرواز میکنند....هستی اما نیستی ...ومن درهمین زمان احساس میکنم جهان زیباتر میشود با لبخندی که بر لب مینشانم در این افتاب ماتم زده و بی رمق پاییزی.....نیستی ، پاییز چه اسان کشدار میشود تا من از نگاه غمگینت سایبانی بسازم برای خویش؛ برای این نور بی رمق پاییزی....آخ اگر بودی!

اگر بودی در همین لحظه من احساس میکردم تمام دنیا در تو خلاصه میشد تمام هستی ام....تمام نیستی ام...اه اگر بودی!

اخر میدانی چیست؟ من رسالت دارم؛ من رسالت پرورش دادن خطوط نقاشی های کودکی هستم تا به خورشیدها دست یابد ، من رسالت خرید کردن گلدان برای کاشت کاکتوسی د رکنار پنجره منتظر رادارم من مسوولم ! من رسالت شعر شدن نگاهت را دارم؛من مسوول سپردن پرده آویزان را به باد دارم .من مسوولم مسوول در مقابل همه چیز و همه کس.حتی مسوول کشیدن پتویی در سرمای زمستان بر تن ها!

 آه اگر بودی برای من "دوست داشتن" فلسفه ی نخواهد داشت!دوست داشتن برایم حجم پیدا میکرد به وسعت آسمانی که مانند چتر است!

اگر بودی...اگر بودی!

 

 

 

 

 

پ.ن.این پست تقدیم به ان که که ژرف اندیش است و روح عمیقی دارد!

 

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد*

دخترك!

يقينا، مرگ با ما همزاد بوده، از همان اغازين روزهاي زندگي، اگر روزي نباشم در ادامه زندگي با تو، كوله بارت را نگاه كن. گنجينه ي عظيمي از شادي برايت پنهان كردم.!

 

*شاملو