پس این ها همه اسمش زندگی است....

5عدد تکه مرغ ترجیحا سینه را در روغن تفت دهید و به ان فلفل دلمه و کلم سفید خرد شده اضافه کنید و به همراه پیاز خلال شده کمی تفت دهید و بگذارید 20 دقیقه ای روی شعله ملایم ارام ارام بپزد. بعد دو قاشق ماست با یک قاشق سس مایونز به همراه دو قاشق سرکه سس تهیه کنید و به ان نعنا اضافه کنید و این سس را با مواد قبلی مخلوط کنید...بعد بکشید دریک بشقاب ، در کنار یک پنجره بایستید و همین جور که به یا کریم زل زده در قاب پنجره نگاه می کنید کشف کنید ادمهای پر شتاب را در یک روز پاییزی و کم کم در ک کنید این مزه شگفت انگیز را. 



پ.ن.

پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

از : حسین پناهی

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

تصور میکردم دیگر به او فکر نمیکنم اما کافی بود لحظه ای در محلی اندکی آرام، تنها شوم، تا دوباره یاد او به سراغم بیاید!" 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد .آنا گاوالدا - مترجم الهلم دارچیان .نشر قطره؛ 1386

 

 

پ.ن.

الان می خوانم:"امریکا" فرانتس کافکا- مترجم علی اصغر حدادی -نشر ماهی-۱۳۸۸

چیست اندر کوچه کاندربحر نیست

 

 در مرحله ی هستم که احساس می کنم زندگی به طرز دلربایی مرا فریب داده است!

دلم می خواست الان ۴ روز قبل بود یا ۲ ماه پیش ! دلم  خیلی کوک نیست شمارش معکوس اغاز گشته...معکوسی دیگر

 

پ.ن.

احساس می کنم خورشت فسنجان برای یک ناهارپاییزی می تواندزندگی کردن را توجیه کند.

 

نامه2

سلام پسرک!

این نامه را از روی یک نیمکت چوبی قدیمی در پارک یکی از خیابانهای تهران می نویسم بعد از مدتها افتاب بی رمق شده و اولین بارش جدی پاییزی را به فال نیک میگیرم....امروز رفتم خرید بعد از مدتها قیمتها نگوو نگو خیلی بالاست....چند تا تخم مرغ و بیسکویت و ژامبون شد پانزده هزار تومان....بی پولی هم بد دردی ست گاهی.... از دوری ات ناراحت نخواهم بود می دانم مشغول لبخندی ....لبخندت برای همیشه در ذهنم حک شده.... فقط گاهگاهی دلم میگیرد برای ناملایمتهای روزگار گاهی دلخور میشود از ان که اینچنین بر تو سخت گیر بود....سخت گیر و همیشه شگفت زده خواهم بود بر این حقیقت!

این روزها عجیب به یادت هستم به تو فکر می کنم  و اشک هایم گوشه چشمانم را کاملا خیس میکنند ولی نمی گذارم فرو بریزند...مقاومتم زیادتر از انچه که فکر می کنم هست!اینها را که برایت مینویسم خانمی با ژاکت ابی در کنارم نشسته و مشغول دانه ریختن در پارک بی پرنده ست و چند نفر مشغول خنده هستند نمیدانم در این غروب پاییزی به چه می خندندبا صدای خنده هاشان من به نقطه غمگین دلم فکر میکنم  که در پوشش تاب صورتی  با گلهای  سفید در روی نیمکت این پارک زیر افتاب بی رمق پنهان شده....حوالی ساعت 5.... کاش بتوانی بخوانی..عذر خواهی کوچکم را بپذیر!

دوستدارات 

خیال انگیز

در جستجوی گم شده ای هستم که خود نمیدانم چیست؟ یا کیست؟

تنها همین را میدانم؛

تکه ها یی از وجود من است که در لابه لای هیاهو و چراغهای رنگین این شهر گم شده است!