من و دخترک...
بعد بی خوابی های یک ماهه دخترک و من و بابی به خاطر برگشت ریفلاکس و نخوردن غذا و گرسنگی کشیدن دخترک بالاخره دیشب کمی ته دیگ نوش جان فرمود و من و بابی را به آرامش خاطررساند.
و چقدر دل انگیزه کهشب بیهوش بشی و متوجه نشی شب تا صبح بارون بارید ه ...و متوجه نشی که وقتی ساعت 6 صبحه فکر کنی ساعت 3 صبحه و باید بیشتر بخوابی... و پتو رو کامل بکشی روت و تا ساعت 8 بخوابی و دیر بیایی سر کار ...و وقتی اومدی سر کار و از اون کیک مخصوص مامانت برداری و بشینی چای و کیک بخوری و وبلاگتو بروز کنی... در صورتی که میدونی دو هفته ای از آغاز سال گذشته(کاری) و هیچ کاری نداشته باشی بجز وبلاگ گردی و چک میل.....
و چقدر تو ذوقت می خوره وقتی 3 ساعت رو مقاله ات کار کردی و کلی مطلب وصله پینه کردی و با یک کلیک اشتباهی همه چی تمام بشه وتا دوباره سر ذوق بیایی معلوم نیست سال چند میلادی بشه...
.
.
پ.ن . این مقاله از سال ۲۰۰۷ در نوبت انتظاره تا تموم بشه...
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم