من و دخترک...

بعد بی خوابی های یک ماهه دخترک  و من و بابی به خاطر  برگشت ریفلاکس و نخوردن غذا و گرسنگی کشیدن  دخترک بالاخره دیشب کمی ته دیگ نوش جان فرمود و من و بابی را به آرامش خاطررساند.

 و چقدر دل انگیزه کهشب  بیهوش بشی و متوجه نشی شب تا صبح بارون بارید ه ...و متوجه نشی که وقتی ساعت 6 صبحه فکر کنی ساعت 3 صبحه و باید بیشتر بخوابی... و  پتو رو کامل بکشی روت و تا ساعت 8 بخوابی  و دیر بیایی سر کار  ...و وقتی اومدی سر کار و از اون کیک مخصوص مامانت  برداری و بشینی چای و کیک بخوری و وبلاگتو بروز کنی... در صورتی که میدونی دو هفته ای از آغاز سال گذشته(کاری) و  هیچ کاری نداشته باشی بجز وبلاگ گردی و چک میل.....

و چقدر تو ذوقت می خوره وقتی 3 ساعت رو مقاله ات کار کردی و کلی مطلب وصله پینه کردی و با یک کلیک اشتباهی همه چی تمام بشه وتا دوباره  سر ذوق بیایی معلوم نیست سال چند میلادی بشه...

.

.

 

پ.ن . این مقاله از سال ۲۰۰۷ در نوبت انتظاره تا تموم بشه... 

شاد باش!

نمیدونم با این خصیصه پسیندیده بابی چکار کنم که انتظار داره هر کسی، هر کاری رو دقیقاًدر همون زمانی که ایشون می‌فرمایند و دقیقا به همون روشی که مد نظر ایشونه، انجام بده. در غیر این صورت گناه‌کار محسوب می‌شه و جزای گناه اینه که ایشون با عصبانیت برن و دقیقاً همون کار رو انجام بدن..... روند جزای گناهان از پوزخند شروع می‌شه، با گوشه و کنایه ادامه پیدا می‌کنه و با انجام کار مورد نظر توسط خودشون تمام میشه...بعلاوه در حین انجام کار متهم میشی به بی مسولیتی،  واینکه اصلاً به حرفهاش توجه نداری...و چند بار باید تکرار کنه تا بدونم چکار کنم ....مثلاً همین دیروز که کتری رو گاز بود و بنده با تمام دقت و وسواس مواظب بودم که دسته اش داغ نشود و تا پایان جوش آمدن آب سرو پا در کنار گاز ایستاده بودم  متهم به بی توجهی در امور خانه داری شدم و بدتر اینکه ایشان منو متهم کرد که  مواظب دسته کتری نبودی و  چیزی نمانده بودکه ذوب شود...  

این‌جانب، گناه‌کارترین فرد حاضر از منظر بابی، امروز اعلام کردم که دیگه با ایشون حرف نمی‌زنم، جز در مواقع ضروری، چون در این مواقع هر گونه حرفی در مخالفت با ایشون، به بهانه تعبیر می‌شه. ایشون هم مانند تمام سال‌های گذشته، اعلام کردند که بسی خوش‌حال و خوشنود خواهند شد که از زجر و عذاب هم‌صحبتی با من معاف بشن....

 

صندوقچه اسرار-2

در حین قدم زدن در بیابان های سر سبز فندخت ودیدن لاله های وحشی که از میان خاک تشنه سر ک کشیده بودند و گوش دادن به موزیک سکوت مخصوص فندخت دو باره لباس تازگی و طراوت بر تن کردم و عهدهایی را باخود بستم....در حین بالا رفتن از کوههای سر سبز و پر  از گل ا رغوان های کوهی  شراب زنده بودن را نوشیدم و در هر قدمی که به سوی بالا می پیمودم  با خود عهد نمودم که جزء در مسیر تعالی مسیر دیگری نپیمایم و چنین آموختم:

من آموختم که باید بدون توجه به مردم، آنچه درست است انجام دهم !

من آموختم که هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم !

من آموختم که برای رسیدن به جواب درست ، باید درست بپرسم !

من آموختم که افسـوس گذشتـه و تــرس از آینـده دزدهای دوقلــویی هستند که لـذت لحظه حـال را از ما می دزدند !

من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست !

من آموختم که گــاهی اوقات سکــوت بیشتـر از نصیحت طرف مقابل را آرام می کند!

من آموختم که نمی توانم از دیگــران انتـظار داشتـه باشم که مشکلات مرا حل کنند !

من آموختم که هر کاری را که واقعـا" از تـه دل دوست داشتـه باشم ‘ درست ‘ انجام دهم !

*******************************************************************