وقایع

سلام

 این روزها سرم شلوغه ونمی تونم وبلاگم رو به روز کنم ولی تو این روزها اتفاقات مهمی به وقوع پیوست که مهمترینش نامزدی خواهرم  نفیسه بود....

 

اما دومین اتفاق خوشایند جشن تولد سه سالگی دخترک بودکه در حد تیم ملی خوشحالی شو نشون داد...

 

            پریا جون تولدت مبارک!!!!

در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت ده ونیم شب خداوند به ما یک فرشته کوچولویی هدیه داد تابتونیم تو لحظاتی که مهمون ماست از بودنش لذت ببریم....

۱۰۹۵ روز از آن روز زیبا که زیباترین و عاشقانه ترین خاطره ی زندگیم است میگذرد. پروردگارا هر زمان که از دیدنش سرشار از عشق شدم و شوقی وصف ناپذیر وجودم را فرا گرفت، هر لحظه که از بوییدن عطر تنش و استشمام عطر نفسش مست شدم، هر بار که در آغوش فشردمش، هر لحظه که نگاه آن چشم های زیبا با نگاهم در‌آمیخت، هر بار که با صدای خنده های کودکانه اش شادی تمام وجودم را فرا گرفت و هزاران هزار لحظه ی زیبای دیگر که آمدنش برایم به ارمغان آورد، بخشندگیت را شکر گفتم و تا عمر دارم لحظه لحظه شاکر تمام نعمتهایت هستم. خدای مهربانم ممنونم که این گونه عاشقم کردی، هزاران بار شکرت به خاطره هدیه ی زیبایی که به ما دادی.

 

 

 

افکار های شبانه

دخترک خوابیده، بابی جلوی تلویزیون نشسته و فیلم راز بقا رو می بینه.... من نشسته‌ام و کتاب زبان  قسمت ریدینگهاشو می خونم و منتظرم که کار ماشین لباس‌شویی تموم بشه.

ساعت دوازده شب، هشت تا تکه لباس و جوراب سیاه رو پهن می‌کنم روی بندکس و به شب نگاه می‌کنم و به چراغ‌های همسایه، و سرک میکشم ازپنجره به داخل کوچه ...و چک می کنم چند تا خونه هنوز چراغهاشون روشنه...و نگاه میکنم به آسمون و به دوردست ها و به هواپیمایی که از دورترین جای آسمون رد می‌شه و فقط چراغ کوچک قرمزرنگی ازش پیداست و به لکه‌ی روی شیشه آشپزخونه....

بعد فکر می‌کنم که همین امروز غروب بابی گفت این «بچه‌ام» «بچه‌ام»هات شبیه کسانی شده که بچه رو مایملک خودشون می‌دونند. بعد من گفتم خب بچه‌ام.

بعد فکر می‌کنم این لوس‌بازی من، آیا نشونه‌ی بالا رفتن سن منه، مثل اون سرکار خانوم والریا در کتاب دفترچه‌ی ممنوع، یا نشونه‌ی موندن من در سیزده‌چهارده‌سالگیه، که اگه رنگ مانتوم با رنگ جورابم ست نبود فکر می‌کردم الان همه‌ی عالم دارند با دست من رو نشون می‌دن، یا اصلا خیلی ساده یه بهانه است برای ننوشتن.

بعد فکر می کنم واسه فردای دخترک چی دزست کنم؟

بعد فکر می کنم به بابی که بهم گفته بود از آشپزی کردنت و از بچه داری ات لذت ببر...

بعد فکر می کنم اگه الان تو یک جایی دیگه مثلاً یک شهر کوچک زندگی می کردم و ضعیتم چه جوری بود؟خونه بزرگ ....ماشین....کامپیوتر...

بعد فکر می کنم به دخترک که به دست آوردن سلامتی اش از نون شب هم برام واجب تره ....و حاضرم مثل یک گدای خیابانی در کوچه سر گردان بشم ولی دخترک خوب خوب بشه ....

بعد از این فکرم زار زار تو دلم گریه می کنم....

بعد فکر می کنم که ازدواج تو سن 28 سال خیلی ایده اله...حداقل دیرتر می ری که غصه بخوری....

بعد فکر می کنم که من خوشبختم که زود ازدواج کردم ....چون حداقل تکلیفم با خودم معلومه...و مثل خیلی از دوستان مجردم نیستم.....

بعد بابی/چای به دست / می‌گه «بیداری؟ فکر کردم خوابیده‌ی چراغ رو روشن نکردم … »

به بابی...

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

بابی عزیز

 

روزت مبارک!!

!

 

 

 

 

توپ گلف...

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! " 

.

.

.پ.ن.این متن با ایمیل به دستم رسیده و نمی دونم نویسنده اش کیه!
 

 

ایرج میرزا

.

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

ایرج میرزا

تولد

۱۲۹۱ قمری
۱۸۷۴
تبریز

مرگ

۲۷ شعبان ۱۳۴۳ قمری
اسفند ۱۳۰۴
۱۹۲۴
خیابان ایران (عین‌الدوله)، خیابان پهلوی
بازارچه سقاباشی تهران
سکته قلبی

آرامگاه

گورستان ظهیرالدوله، شمیران

لقب‌ها

جلال‌الممالک، فخرالشعرا

زمینه فعالیت

شاعر، سبک هزلیات

ملیت

ایرانی

فرزندان

جعفرقلی میرزا ، خسرومیرزا ، ربابه

والدین

غلام‌حسین میرزا قاجار

ایرج میرزا (زادهٔ ۱۲۹۱ه. ق. / ۱۸۷۴ در شهر تبریز - درگذشتهٔ ۱۳۰۳ خورشیدی/ ۱۹۲۴) ملقب به «جلال‌الممالک» و فخرالشعرا، شاعر ایرانی اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی بود.

زندگی

او فرزند صدرالشعرا غلام‌حسین میرزا قاجار و از طریق پدر بزرگش ملک ایرج بن فتحعلی شاه، نتیجه فتحعلی شاه قاجار بود. در فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز می‌دانست و خط را خوب می‌نوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزده‌سالگی هنگام ولیعهدی مظفر الدین میرزای قاجار لقب «ایرج بن صدرالشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی پرداخت که از میان آنان کار در وزارت فرهنگ (معارف آن‌زمان) بود.

شعر ایرج به خاطر طنز سنگین، و در برداشتن نکاتی که در عرف جامعه بعضاً غیراخلاقی تلقی می‌شود معروف است. سبک شعری او ساده و روان و دربرگیرنده واژگان و گفتارهای عامیانه‌ و رکیک است. شعر "داشت عباسقلی خان پسری..." از ایرج میرزا را نخستین شعر با ادبیات کودک در فارسی می‌دانند.

.

.

.

 پ.ن.می‌دونین ایرج‌میرزا که این‌همه شعر هجو و هزل داره ، خودش بسیار آدم مودب و مبادی‌آدابی بوده و بی‌ادبی رو حتا از جانب دوستان نزدیکش تحمل نمی‌کرده ؟ جالبه که حتا یک بار با ملک‌الشعرابهار قهر کرده چون بهار کلمه‌ی بی‌ادبانه‌ای به کار برده بوده!