I love you Mum , and want you to know, I feel your love wherever I go

 

 

 

۵۱ سالگی ات مبارک!

جمع آوری کتاب برای روستای فندخت

روستای نوستالژیک من کتابخانه ندارد درواقع دارد ولی یک مشت کتابی دارد که نه به درد حال می خورد و نه آینده...نه غنی است ونه پربار...روستای نوستالژیک من یعنی فندخت در ۱۰۰ کیلومتری قاین است و هیچ گونه امکاناتی ندارد(البته خاصیت روستاها فعلاً همین است که هیچ چیزی نداشته باشند) و جوانهایشان به جز ویراژ موتور و نشستن ر زیر سایه های درخت کاری و گوش دادن به موزیک کاری دیگری ندارند)

هر کسی ، هر تعداد کتاب مفید و کارآمدی را که در زمینه کودک، نوجوان، بزرگ سالان در خانه دارد که قصد هدیه آن را دارد برای من یک ایمیل کوچک بزند تا بتوانیم این کتابخانه را پربار کنیم. بدون شک همه شما در خانه چند جلد کتابی تکراری دارید (که در تولدی، جشنی به شما هدیه شده است) و یا کتابهایی که برای سنین نوجوانی تان بوده و اکنون برای شما آن جذابیت سابق را ندارد. پس کتابخانه هایتان را گردگیری کنید و کمکی جهت پربار کردن این کتابخانه کنید!

 


این کتابخانه کاملا خصوصی بوده و هیچ وابستگی دولتی به هیچ ارگانی ندارد! بدون شک دولتخدمت گذار، وقت احداث کتابخانه برای مناطق محروم را ندارد! فعلا دوره دوره انرژی هسته ای ست، نه دانش اندوزی.

افتخار جمع آوری این کتاب ها در شهر تهران به عهده من است. از هدیه دادن کتاب های پاره، بنجل، جفنگ، خط خطی اجتناب کنید! عزت نفس بچه های این روستا برای مدیران این کتابخانه بسیار ارزشمند است! پس دور ریختنی ها را دور بریزید و آنها را که می توانید به هزار دوست خوب فندختی تان   هدیه کنید هدیه کنید!
این هم ایمیل من :

paryaenazam@yahoo.com


 

I hate the repetition

 

رفتم برگشتم خوب بود خوب خوب....حداق از فضای پراسترس تهران بهتر بود ....بعضی وقتها خیلی خوبه به خودم یه فرصتی میدم تا کند زندگی کنم کند کند....نمیدونم چرا زمان اونجا طولانی میشه ....شاید به خاطر اینه که به خورشید دسترسی بیشتری دارن...یا از نور بهره ی بیشتری می برن.....

رفتم به فندخت و برگشتم ازروستای پنجدخت یا پن دخت (دختران پر پند ) که واقعاً زنهای اینجا پر پند ترین زنان کره عالم خاکی اند....خیلی خوب بود خوب خوب حداقا ۴ تا تجربه زندگی از اینها کسب کردم ...۴ تجربه ای که اگه خود به تنهایی می خواستم یاد بگیرم فکر کنم در ۵۰ سالگی بدست می آوردم ... به همین خاطر است که من این سفر نوستالژیک رو دوست دارم...سفری به شرق...بوی اذان وقتی میپیچه تو کوچه پس کوچه های ده غم عجیبی به همراه داره که من عاشق چنین لحظات ناب هستم...من عاشق طلوع خورشیدم...سحرگاهان اونجا رو به این خاطر دوست دارم که می رم روی دیوار کوتاهی که مرز بین کوچه و حیاط خونه بابای بابی رو تعیین کرده و روی پنجه پا می استم تا بیابان در زیر چتر نگاهم باشه و چه باشکوه است لحظه ای که سیاهی سرمه ای و کبودی از بین می رود و خورشید طلوع می کند...

رفتم به فندخت و برگشتم اما نه مثل  ماهی سیاه کوچولو  که که در برابر تکرار کارها جنگید و در برابر آنچه که سنت بود قیام کرد...اولین بار در ۸ سالگی ام این کتاب رو از بین کتابهای مامی خودم برداشتم و خوندم و اون موقع نگران این بودم که مبادا بلایی در سر راهش کمین کرده باشه ...آیا به آخر جویبار می رسه...از مرغ ماهی خوار بدم می اوند الان هم همین حس رو دارم....اینک در ۲۹ سالگی از خودم می پرسم آیا من می تونم ماهی سیاه کوچولویی باشم...آیا می تونم در برابر سنت بایستم ...یا به عنوان  دختر طغیانگر شناخته خواهم  شد...آیا خانواده ام  احساس نابودی و خطر خواهند کرد...ولی من تصمیم خودم را از همان ۸ سالگی گرفتم که برای دیدن و گشتن دنیا از هیچ کاری از خودم دریغ نکنم ...این حق مسلم من است اگر خود را دوست بدارم ...من خواهم ایستاد در برابر سنت و سنت چیزی نیست به جز تکرار کارهایی که سینه به سینه در بین نسلها حفظ می شود...متنفرم  از آدم هایی که جایی برای نو آوری در زندگی شان ندارند... متنفرم از اتلاف زمان در جهت تکرار...

.

.

. رفتم به فندخت و برگشتم...

 

پ.ن.۱.باید به این حقیقت اعتراف کنم که در گذر زمان من هم درگیر سنت شده ام و به همین جهت سخت این کار مرا می آزارد...

پ.ن.۲. I hate the repetition

news

فعلاْدر ۱۰۰ کیلومتری فندخت هستم. فعلا به اینترنت دست رسی ندارم. یعنی اینرنت تری جی دارد اما دلم می خواهد از هوای دل انگیز و کمی تا قسمتی پاییزی فندخت لذت ببرم.

 در این لحظه در یک کافه ی کوچک در محله ی قدیمی قاین نشسته ام، چای  و یک جور شیرینی به نام کماج (به ضم ک) می خورم

 از بودن درفندخت لذت می برم.

حالم خوب است

حالم خیلی خوب است.

 

صندوقچه اسرار

کم کم حالم بهتر هم می شود چون می خوام برم سفر سفری  تکراری در واقع سفر "سنت" چون سنت چیزی بیش از این نیست که تکرار کارهایی باشد...اصلاْ این سفر سفر مخصوص شرقی هاست که به آن پایبندند ...پدرم هم همین کارها رو می کرد تابستون که می شد ما می دونستیم فقط یک مقصد داریم :فندخت و معتقد بود این رفتنها باید  تکرار شود  تا سینه به سینه در میان فرزندانش حفظ شود... بابی هم درست مثل پدرم و به سفرهای تکراری مخصوصاْ  سفرهای نوستالژی علاقه خاصی   دارد. این جوری است دیگر ...سفر شرقی ها رو میگویم ...سفری ساده بی آلایش مانند خود شرقی ها ...وقتی کتاب های جومپا لاهیری عزیرم رو خوندم فهمیدم سفر شرقی ها در یک چیز خلاصه می شود :"نوستالژی" همین و بس....

 

نمیدونم چرا با نوشتن بدون فکر(یعنی فسفر کمتری واسه این جور نوشته ها مصرف میشه) در سرکارم این شعر به ذهنم خطور کرد شاید یک ارتباط معنایی به آنجه که نوشتم وجود داشته باشد...

"میان خورشید های همیشه زیبایی تو لنگریست...

 

خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند

 

نگاهت شکست ستمگریست

نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ای کرد

بدان سان که کنونم شب بی روزنِ هرگز ،چنان نَماید که کنایتی غمز آلود بوده است

 

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست

آنک،چشمانی که خمیر مایه ی مهر است

وینک مهر تو ،نبرد افزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم ،به جز عظیمت نابهنگامم گزیری نبود.چنین انگاشته بودم

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست"

 

سخن برتر

 

دکتر وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰ می ۱۹۴۰ در شهر دیترویت از توابع ایالت میشیگان در ایالات متحده امریکا در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد.

او یک نویسنده و سخنران است. یک عنوان از کتاب های او بنام "قلمرو اشتباهات شما" در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جزء یکی از بالاترین رکوردار فروش کتاب‌ها در تاریخ شد. دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد.

دایر هم اکنون در مائوی، هاوایی زندگی می‌کند. در اینجا گزیده هایی از افکار، تحلیل ها و پندهای آموزنده اش را نسبت به آنچه که ما آنرا زندگی می نامیم، مرور می کنیم.

 

دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم منو بده..."

دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد،به تو خواهد گفت: "سهم منو بده..." و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایت انجام دهم؟..."دنیا هم بتو خواهد گفت: خدمتی برایتان انجام دهم؟ چه ؟ ..."

 

هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید،

چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است

 

به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید،زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.

 

درستكارترین مردم جهان بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند،حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند

 

تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است برای آغاز هر تحول در خود،ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.

 

از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید،اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.

 

اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید،مهربانی را انتخاب كنید.

 

انتخاب با توست، میتوانی بگوئی: صبح به خیر خدا جان،یا بگوئی : خدا به خیر کنه، صبح شده.

 

به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست آنها ناراحت شده اید احساس محبت نماییدهر جا ناراحت شدید اقدام به بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.

 

عشقم نثار کسی است که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد.به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده ‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم.بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم.

در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق استو نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم،بلکه با اعمالم سعی می‌کنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.

 

آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود در این زمینه،

خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.

 

اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید،پس وقتی كار نمی‌كنید فاقد شخصیت هستید.

 

دروغ انفجاری مهلک است در اعتماد به نفس تو و آینده ای که برای خود خواهی ساخت.

 

وین دایر