هرجا که رویم آسمان همین رنگ است

ترس، وحشت، غم، خشم و همه احساسات ناهنجار  بر من چیره شده است. نگرانم وهمین جور که با خودم گریه می کنم مواظبم دخترک اشکهای مرا نبیند این روزها کودک درون من غمگین و ناراحت است می ترسد به تنهایی بازی کند و به کسی اعتماد نمی کند دوست دارد از قالب خود بیرون نیاید...موقعیت زندگی سخت شده و فشار بر ما زیاد ...همه غم این است آیا می توانم به سلامتی دخترک را به ساحل نجات برسانم...آیا می توانم از پس این همه مشکلات بر آیم...ا شنیدم که سرنوشت جدیدی در جایی که در آن زندگی می کنم حاکم شده آنچنان مرامنقلب کرده تو گویی که زندگی در این دنیا از من سلب شده ...کم کم فکر فرار به سرم زده ولی چه کنم که بابی می گوید:"هرجا که روی آسمان همین رنگ است "

آیا به راستی هرجا که روم آسمان همین رنگ است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

Sometimes it’s just difficult to put into words how you really feel

دو هفته ای است که غمت را در دل می پرورانم...دو هفته ای که تو نبودی  نبود حضورت را از اینجا حس می کردم  وسایه سنگین نبودنت را در خانه احساس می کردم...

این روزها مدام به تو فکر می کنم و به چمدانه و وسایلی که بسته شده ا ند و قصد عزیمت دارند...

.هرچند برای یافتن شغلی از جایی که دو ست داشتی زندگی کنی دست کشیدی  وبه آنجا مهاجرت کردی ولی برای من و بابی و همه بسیار سخت بود راستش را بخواهی دلم گرفته از هجرت تو می دانم که قبلا هم از یکدیگر دور بودیم ولی این بار دوری تو برایم بسیارگران  تمام شده...تو برای دست یافتن به  رویاهات به شرق سفر کردی و من برای رسیدن به آرزوهایم  به غرب ...ایا بودنت از رفتنت بهتر نبود ..

 

.نمیدانم...

 

مادرانگی

این روزها حضورم مادرانست ...دخترک بزرگ شده و من یواش یواش تو قالب مادری جا افتادم. دنیام عوض شده۳ سال پیش ازاین ذهنم درگیر مقولات  زیست ، و بیوشیمی و دکترا بود. این روزها اما کو کو  می پزم ، چون دخترک علاقه عجیبی به کو کو پیدا کرده این روزه کار من این است که از پشتی میز کو چکی بسازم و تخته وایت برد به همراه ابری و ماژیکی دردست  برای او جوجه ای بکشم به رنگ زرد و به دخترک بگویم:این جوجه است ....جوجه میگه جیک جیک و چی می خوره :دونه....آری روزگار همین است ....باید صدای جیک جیک جوجه را به کودکم بگویم تا او هم بشنود این حق مسلم کودکم است این روزها صدای ترانه خاله ستاره در خانمان طنین انداز شده ...

برای پاییز عزیزم

در این مه دودی تهران آنچنان بر افکارم فشار می آورد که مدام در حال پرت کردن من به سوی پرتگاه های تاریک است...کم کم حالم بهم می خورد از تهران کثافت که مسوولین درجه اول این شهر در این روزها در استانبول و قشم و کیش و بوشهر به سر برند و ما مثل برده ها در این هوای مسموم  مجبور به آمدن سر کار هستیم...دیگر پیاده روی در خیابان بیستم برایم معنی ندارد ...زندگی در اینشهر آنچنان مخوف به نظر می رسد تو گویی آدمیانی در این شهر ساکن نیستند....

.

.

دلم یک هوای تمیز  می خواد که همین جوری دوست دستی بخورمش تا به تک تک سلولهای مغزم اکسیژن برسه فکر کنم خیلی وقت است که انرژی نسوزوندند...خیلی وقت است....

.

.

کلاغها هم قار قار کردن رو فراموش کردن  تنها قار قاری که می شنوی از باز مانده کلاغهاست...

.

.

برگهای زرد و نیمه جان در روی زمین منتظر عابرانی هستند تا بدنهای خسته و له شده آنها را نوازشی بکنند...

شاید!

به تو می اندیشم!

 غريب است دوست داشتن. وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر ...

تقصير از ما نيست ؛ تمامي قصه هاي عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

علی شریعتی

 

زن درون من

زن درون من زن کدبانویی چیره دست  است...عاشق شوهر و فرزندش است ....زن با وقاری است ...گرچه بعد از انباشته شدن یکدفعه طغیان می کند....زن درون من عاشق تمیز کردن درها و دیوارها و کابینت های آشپز خانه است... ترشی انداختن و مربا درست کردن  و سبزی خرد کردن را دوست دارد اگرچه الان مشغول کار دیگری است و به امر تربیت و پرورش کودک مشغول است ولی گاه و بیگاه هوس می کند  تا ترشی و مربا در حجم کم درست کند....زن درون من زن فعالی است عاشق ورزش کردن و کوه رفتن است عاشق تجربه های  و یاد گیری های جدید است ....دوست دارد هر روز غذا های جدیدی را بپزد به شرطی که مقدماتش فراهم باشد....دوست دارد هفته چند کتاب بخواند ....دوست دارد فرزندان زیادی داشته باشد و به شوهرش محبت زیادی نثار کند...زن درون من عاشق جهانگردی است...عاشق طبیعت است......عاشق موسیقی است دوست دارد در هرلحظه چیز جدیدی یاد بگیرد....و....

.

. پ.ن.۱. خیلی بد است که ...نه علاقه به جهانگردی داشته باشد نه اهل ورزش باشد و نه ....  خیلی بد است خیلی...

پ.ن.۲.خیلی بد است هر غذای جدیدی بپزی باز هم .....

 

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

برای مخاطب های ناشناس

دیروز یک مخاطب ناشناس در وبلاگ من نظر انتقادی توهینی نوشته بود،گویا ناراضی بود از پستی نوشته بودم،با عنوان جمع آوری کتاب برای روستای فندخت شاید برای این خواننده محترم جالب نبوده ولی برای من از با ارزش ترین پستهاست.

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

زنده باد گوگل کروم

از اینترنت اکسپلور خیلی بدم اومده این روزها فقط با گوگل کروم کار می کنم....

معمولی بودن یا نبودن مسأله این است...

می خواهم مادری مهربان و نمونه

همسری عاشق و نمونه

خواهری فداکار و نمونه

فرزندی دلسوز و نمونه

 

.

.

.باشم

غر میزنم پس هستم!

دلم می خواد برم تویم فضایی جدید...کار نباشه...درس نباشه... زبان نباشه...خونه نباشه....مسافرت نباشه....یک جایی مثل کانون پرورش فکری...یک جایی مثل کلاسهای خلاقیت... یک جایی مثل کلاسهای یوگا ....کلاسهای انرژی درمانی...از یکنواختی ام و بی برنامه ای خسته شدم....انگار نه انگار که تازه از مسافرت برگشتم ....انگار نه انگار که عید بود...همین جور غر زدنم می آد ... تو خونه ....سر کار...نمی دونم خدا هم از من راضیه یا نه... کلاسهای دخترک هم قوز بالا قوز...خداکنه کلاسهای درمانی اش تا تابستون تموم بشه ....خدا کنه خدا کنه!!!! این بلاگفا هم اجازه نمیده هرچی دوست داشته باشم بنویسم هر عکسی بخوام توش بذارم....تف به این زندگی!!تف!!

به قول فریاد خسته دل:

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

کجاست آن در که به نور باز شود ..

کجاست باران

کجاست...