صداهای خسته

فرقی تمی کند که حوصله داشته باشی یا نداشته باشی وقتی حس نوشتن نیست دیگر نمی توانم بنویسم و حالا تلاش کن که بنویس مگر می شود نه!

     ***********************

عادت همیشگی من است  که شبانگاهان  در هنگام خواب پنجره اتاق را باز کنم  و از سرمای روح بخش زمستانی مستفید شوم....

صدا می آید صدا می آید ....صدای زن همسایه مان "مامان قزی"  که در هوای سرد منهای ۳ درجه عروس و نوه خود را صدا می زند و به لهجه ترکی نمی دانم به او چه می گوید...صدا می آید صدای مردی که مشغول داد زدن و غرولندهای شبانه اش است و کودک زنش  در میان فریاد های بلند او محبوس شده اند...

صدا می آید صدای موتوری که زوزه کشان به خانمان نزدیک می شود  و بعد کم کم دور میشود شاید پیک موتوری باشد که برای دختران ویا پسرانی که مشغول ورق بازی و یا نمی دانم چی چی بازی فراموش کرده اند که شام بخورند و حالا که پاسی از شب گذشته شکمشان به قار و قور اوفتاده و پیک موتوری بیچاره برای تأمین مخارجش مجبور است تا این موقع شب کار کند....

صدا می آید صدای آن بلدوزوری که در این سرمای منهای سه درجه تلی از خاک درست می کند تا کارگران افغانی این خاکها را به بنایی تبدیل کنند .کارگران افغانی خانه می سازند ولی مدام به خانه خراب خود در  کشورش فکر می کند به زنش به پدر و مادرش و یا به دختر عموی خود فکر می کندکه قرار است عروس او بشود و به رویاهایی که قرار است با هم بسازند....

اینجا شهر من است خانه من است و اتاق من است ومن هر شب با این صداها به خواب می روم...

باید امشب چمدانی به اندازه ی پیراهن  تنهایی ام بردارم

برای اولین بار بعد از سه سال و هفت ماه از دخترک جدا شدم...سخت بود ...سخت ولی حس رهایی زیبایی رو تجربه کردم...حس دو ست داشتن نه بندگی و بردگی... همه جا و در همه حالت به یادش بودم ...البته ناگفته نماند تا کسی از دور و بریهایم از دخترک حرف می زد اشکم جاری می شد.

سال نو میلادی مبارک!

یا به سقف می رسیم یا به آسمان

چشم زخم را مادرم خرید. کوبیدمش روی دیوار٬ توی یکی از مستطیل های توخالی. مثل همه ی مادرها نگران بد و شور چشمی دیگران بود. که ای وای٬ بچه ام را چشم نزنند.

روی کاناپه ی رو به رویش که می نشینم٬ از روی دیوار زل می زند بهم. هیز و هرزه وار. نگاه می کند٬ نگاه می کند٬ نگاه می کند و دست از سرم بر نمی دارد. انگار می خواهد به زبان کر و لالی سرکوفت بزند امنیتت را مدیون منی. دوست دارم برایش شیشکی ببندم. نمی بندم. گردنم را کج می کنم و مژه هایم را تند تند به هم می زنم. که یعنی عشوه آمدم٬ عرعر. مراقبم باش٬ عرعر. بعد خیره می شوم به سر زانوهایم. از زیر پارگی شلوار جین. فکر می کنم «هه٬ خرافات» نگاهم که به دیوار می افتد٬ چشم را می بینم که تخصصش در زل زدن است. به زبان کر و لالی سرم منت می گذارد٬ که امنیتت را مدیون منی. رو به دیوار جوری لبخند می زنم که نفهمد یواشکی در دل اهدای فحش می کنم.

می ترسیم. هر روز می ترسیم. که از دست بدهیم. که ببازیم. که ببرند. که بروند. که دستمان خالی بماند. که پودر شود. که دود شود. که به هوا رود. که تمام شود. بیمه می کنیم. بدنمان را. بدنه ی دارایی هایمان را. صدقه می دهیم. که خطر جاده را پیش خرید کنیم. که نزنند٬ که نزنیم٬ که سپری باشد جلوی خون و زخم و خراش. می ترسیم. هر روز می ترسیم. که مبادا تمام شود. مبادا بد شود.

افسوسمان برای گذشته است و ترسمان از آینده. حال و حوصله ی "الان" را نداریم. که روی کاناپه کنارمان لم داده و مثل حباب دورمان را احاطه کرده است. حواسمان نیست که می شود به جای این همه ترس از حرکت عقربه و رسیدن شنبه هایی که مثل جنس بُنجل چینی به وفور توی زندگی مان ریخته٬ کمی با "الان" مشغول شد و فکر کرد: دست کم حالا که خوبم.

چشم از روی دیوار نگاهم می کند. هیز و هرزه وار. به زبان کر و لالی یادم می اندازد دندان زندگی لق است. خودم را می زنم به نشنیدن. به بلد نبودن زبان کر و لالی. پاهایم را دراز می کنم روی میز و با بی قیدی می گویم «حالا که خوبم. از کجا معلوم فردا بهتر از این نباشم؟» بعد هوس می کنم رو به سقف چشمک بزنم. چشمک می زنم و به کسی که توی اتاق نیست می گویم «سخت نگیر» هی! با خودم هستم.

نوشته آنالی اکبری