صداهای خسته
***********************
عادت همیشگی من است که شبانگاهان در هنگام خواب پنجره اتاق را باز کنم و از سرمای روح بخش زمستانی مستفید شوم....
صدا می آید صدا می آید ....صدای زن همسایه مان "مامان قزی" که در هوای سرد منهای ۳ درجه عروس و نوه خود را صدا می زند و به لهجه ترکی نمی دانم به او چه می گوید...صدا می آید صدای مردی که مشغول داد زدن و غرولندهای شبانه اش است و کودک زنش در میان فریاد های بلند او محبوس شده اند...
صدا می آید صدای موتوری که زوزه کشان به خانمان نزدیک می شود و بعد کم کم دور میشود شاید پیک موتوری باشد که برای دختران ویا پسرانی که مشغول ورق بازی و یا نمی دانم چی چی بازی فراموش کرده اند که شام بخورند و حالا که پاسی از شب گذشته شکمشان به قار و قور اوفتاده و پیک موتوری بیچاره برای تأمین مخارجش مجبور است تا این موقع شب کار کند....
صدا می آید صدای آن بلدوزوری که در این سرمای منهای سه درجه تلی از خاک درست می کند تا کارگران افغانی این خاکها را به بنایی تبدیل کنند .کارگران افغانی خانه می سازند ولی مدام به خانه خراب خود در کشورش فکر می کند به زنش به پدر و مادرش و یا به دختر عموی خود فکر می کندکه قرار است عروس او بشود و به رویاهایی که قرار است با هم بسازند....
اینجا شهر من است خانه من است و اتاق من است ومن هر شب با این صداها به خواب می روم...
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم