قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند*
باورم نیست که الان دیگر در کنارم نیستی...فاطمه جان چطور راضی شدی محمد کوچک را تنها بگذاری
می دانم خوب می دانم که سختی کشیدی البته اگر می گویم "خوب" کمی با اغراق همراه خواهد بود...
باورم نیست که دیگر در کوچه پس کوچه های دیارم دوستی داشتم که دیگر نیست...
نیستی تا ببینی دخترک چه می کند...نیستی تا بفهمی چه اتفاقاتی برای مردمان شهرم می گذرد...
دوران کودکی مان را یاد می آید که تو به اصطلاح ما بچه تهرون بودی و ما بچه شهرستانی ....در روزهای گرم و مرطوب تابستان در مرداد ماه وقتی با عمه به خانمان می امدی قند در دلمان آب میشد که فاطمه از تهران آمده ...
باورم نیست مگر می شود که اینقدر دنیا بی وفا باشد ...مگر می شود اینقدر دنیا کوچک باشد...بزرگترهایم به من می گفتند که دل به این دنیا نبندیم ولی این جمله را تک تک سلولهایم زمانی فهمیدند که دیگر تو نبودی...
محمد کوچک و همسر نازنینت دچار چه امتحان بزرگی شدند...وچه خوب سر افراز بیرون آمدند...تصویر محمد ۱۱ ساله که دستان ترا گرفته بود و به خانه ما آورده بود را هیچگاه از ذهنم خارج نمی کنم... با عظمت ترین و با شکوه ترین از یک عشق فرزند به مادرش بود که تا بحال در عمر سی ساله ام دیده بودم...
.
.
انتظار خبری نیست مرا*
*مهدی اخوان ثالث- آخر شاهنامه
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم