چگوارا
اخلاق
اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک مي گذاريم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک مي گذاريم =100
اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک مي گذاريم =1000
ولي اگر زماني عدد يک رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست ، پس آن انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت.
به آواز باد گوش بسپار *
چه بارانی میبارد تهران شاید هم برف...پنجره اتاق رو کمی باز می ذارم تا بوی زمستونی با بوی عید قاطی بشن لباس گرم می پوشم و یک پتو بر میدارم و لم میدم کنار بخاری....امسال نمی خوام ماهی قرمز بخرم می خوام تنگ ماهی رو بدون اون بذارم سر سفره ....دلم بدجوری می سوزه به ماهیی که چند روزی مهمان ماست...مسخره است نه! بدجوری زندگی رو جدی میگیرم بدجوری ...کم کمک این جدیت برام افسردگی مزمن به ارمغان می آره...کم کم فکر می کنم دارم وارد دنیای سخت و جدی میشم چیزی که من همیشه ازش فراری بودم... بابای بابی مریضه نگرانشم البته کمی سرماخورده...پای مامانم درد میکنه نگرانشم...براش از اینجا غصه می خورم....خواهرم می خواد بره خونه بخت برای اونهم یک جورایی دلشوره دارم بعضی وقتها واقعن خسته می شم از مسایلی که بین زوجین و جود داره چون به نظرم تمامی نداره...هوا هوای پاییزیه با بوی عید با بوی تغییر از اون هواهایی که دلمان می خواست عاشق شویم ...انگار داشتم عاشق می شدم ولی آخرش نفهمیدم این عشق چیست؟ سه تا کتاب از این نویسنده ژاپنی هاروکی موراکی به سفارش یکی از دوستانم رو بر میدارم و شروع می کنم به ورق زدن ولی حس و حالی نمونده ...تموم مدت بهمن ماه تو حراجی های تهران بودم از پاساژ ونک بگیر تا ساختمان پلاسکو... از خرید هم بدم اومده تازه هنوز لباس های دخترک کافی نیست بازهم باید برم تو این بازار های تهران ... نمی دونم چرا من این روزها از همه چی بدم می آد ...حتی از نقش مادر بودنم هم بدم می آد دلم می سوزه واسه دخترک نمی دونه پشت خنده های من چه غم تلخی نشسته...خوش بحالش نمی فهمه که چه بد سرشتم و الکی دارم براش می خندم...به یاد گفته توماس مان می اوفتم که گفته:
و اما، سرزمین دلتنگی های ما
دنیایی است معمولی،
تزیین یافته و دوست داشتنی.
همان زندگی است با ابتذال فریبنده اش.
.
.
* هاروکی موراکی
چرا توقف کنم؟ راه از میان مویرگ های حیات می گذرد....*

همین طور که سال جدید سرو کله اش از دور دستها نمایان می شود حال من هم بدتر می شود نه حوصله دارم بنویسم نه حوصله دارم بخونم حتی 4 صفحه نه دوست دارم با دخترک بازی کنم حس حال ما این است دیگر چه می شود کرد...روزهای سختی رو در درونم می گذرم سر سوزن انگیزه ای برای شب و روز و صبح رسوندن و رسیدن به ظهر و فرار از این ثایه های کشدار ندارم .....
روزهای سختی رو می گذرونم سخت و طاقت فرسا از وضعیت و شلوغی های اینجا و از درگیرها و استرس ها که وای چه جوری خودمو برسونم پایین خسته شدم احساس می کنم داخل قفسم... قفسی به بزرگی جهان...و ناراحتم از نبودن بعضی از آدمها...
روزهای پر از عذاب وجدان و رو می گذرونم که هرسال با خود عهد هایی رو می بندم و همین جور اشتباهاتم را به دنبال خود می کشم....
چه می شود کرد حال ما این است دیگر!!!!
* تنها صداست که می ماند....فروغ فرخزاد
ر

هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم