"همه چی آرومه   من چقدر خوشحالم!"

کارهایم تمام شده هیچ کاری دیگری ندارم که دراین شهر بمانم تحمل آسفالتهای داغ تیرماه را دیگر ندارم  ...با خود می گوم بی خیال! دو هفته ای مرخصی بگیرم  بروم دندانپزشکی  ودخترک را چند روزی ببرم استخر ویا با بابی برویم شیر پلا و چادر صحرایی بر فراز کوه علم کنیم وشب را تا به صبح در خنکای کوه سپری کنیم.... یا برویم تنگه واشی  و در آنجا چادر علم کنیم ...نه  دیگر بابی رضایت به این جور کارها نمی دهد امروزها بابی دلتنگ است و حوصله ندارد دیگر از این کارهای من در تابستان خسته شده است  می گوید "بس است دیگر" می گوید  می شود ساعتهای کشدار و طولانی تابستان را بهم وصل کرد همه ی این کارها را می شود در یک روز انجام  داد. بابی آروزهای بزرگتری دارد در مقابل آرزوهای کوچک من! اول تابستان فصل خوبی است برای برآورده کردن آرزوهای بزرگتر!

زندگی کمونی, فرار از شهر

 

 

۱۹۶۸- زندگی گروهی: خانواده ای با ریش و موی بلند برای مردان و دامنی تا مچ پا برای زنان. تلاشی برای فرار از یکنواختی و یک شکی٬ اما تبدیل شدن به نوعی دیگر از یکسانی و یکریختی.

زندگی کمونی یا جمعی و اشتراکی در اواخر دهه ی ۶۰ و اوایل ۷۰ میلادی رواج داشت که به دو دسته مختلف تقسیم می شد. یک بخش در مفهوم آنارشیسم معنا پیدا می کرد، توافقی جمعی برای حذف هرگونه نظم و قانون. افراد عضو این کمون عمداَ نهایت تلاششان را به کار می بستند تا بتوانند بی نظمی را بر جامعه حاکم کنند، چرا که به کهنه گی و مرگ قاعده و انظباط اعتقاد داشتند. ورود برای همه آزاد بود، افراد مثل رهگذرهای پیاده رو می آمدند و می رفتند و در بی قانونی غلت می زدند. این نوع از کمون به دلیل بی نظمی های آشکارش چندان دوام نمی یافت.

دسته ی دوم کمونی داوطلبانه و عمدی بود که به منظور خدمت رسانی تشکیل می شد. اعضا با حفظ همبستگی نسبت به رسیدن به اهداف مشترک متعهد می شدند. این نوع از کمون تابع قانون بود و دارای رهبر.

افرادی که عضو کمون دسته ی دوم بودند و با فرار از شهر به جنگل یا مزرعه ای دور افتاده پناه می بردند معمولاً اعتقاد داشتند در این شرایط می توانند در رقابتی با خود توانایی هایشان را محک بزنند، زندگی گروهی را در محیطی به دور از ریاکاری های سرمایه داری تجربه کنند، زندگی عادلانه و سالمی برای فرزندانشان بسازند و اجازه ندهند روح شرافت و مهربانی از جسمشان خارج شود. اما مهمترین دلیل این مردم رد کاپیتالیسم بود. هرچند عده ای تجربه ی عشق آزاد و مصرف مواد مخدر را از اهداف اصلی زندگی کمونی می دانند، اما این دو از پدیده های رایج دهه ی ۶۰ و ۷۰ در بیشتر مناطق آمریکا بود و تنها منحصر به کمون نمی شد.

اما برای درک عمیق تر زندگی مردمی که تصمیم گرفتند از شهر و زندگی سرمایه داری فرار کنند و به این گروه ها روی بیاورند باید نگاهی به اوضاع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن زمان انداخت. بعد از پایان جنگ جهانی چرخ های جامعه به سرعت به سمت صنعتی شدن چرخید و تحولی عظیم در اقتصاد به وجود آمد. بسیاری از جوانان که در این دوره ی شکوفایی اقتصادی بزرگ شده بودند، ناگهان انگشتان سرد بیگانگی و تنهایی را دور گردن هایشان احساس کردند و وقتی والدین پس از بیرون آمدن از افسردگی عمیق دست به انباشت سرمایه زدند، این جوانان بودند که جای خالی چیزی را در زندگی حس کردند، نقطه چینی که باید پر می شد. همچنین در دوره ی صنعتی شدن، پیشرفت تکنولوژی و اختراع بمب اتم و تلویزیون، مردم فاصله ای را بین خود و زندگی قبلی شان احساس کردند که قادر به کنترل آن نبودند. رفته رفته این تغییرات به غذا هم رسید. غذای دودی، خرد شده، بریده شده، پخته شده و آماده ی خوردن. چیزی که دیگر مخلوق طبیعت نبود بلکه محصولی بود از کارخانه.

دلیل دیگر پوشش خبری تلویزیون از جنگ ویتنام بود. وقتی که مردم برای اولین بار نتایج و پیامدهای جنگ را دیدند، که دسته دسته سربازان آمریکایی به روستایی هجوم می بردند و دست به کشتار زن و مرد و بچه می زدند. سربازهایی که به زنان تجاوز می کردند و رفتارهای وحشیانه ای را به نمایش می گذاشتند. جنگی که بیشتر مردم با آن مخالف بودند. شاید مهمترین و قوی ترین دلیلی که مردم را به شرکت در جنبش اشتراکی ترغیب می کرد سیاست ریاکارانه ی دهه ۶۰ بود. که چرا در کشوری که ادعای دموکراسی دارد رئیس جمهور سیاستی را پیش می گیرد که مردم با آن مخالفند. یعنی جنگ ویتنام. مجموعه ای از مسائل ناشی از صنعتی شدن، پیشرفت تکنولوژی، ماتریالیسم، بیداری سیاسی و پوسیدگی معنویات باعث شد تا جوانان جنبشی به راه بیندازند و به مناطق روستایی فرار کنند تا بتوانند کنترل روح و جسم و فرهنگشان را در دست بگیرند.

نوشته آنالی اکبری

چند سالی ست که غمت را در دل می پرورانم!!!

این روزها مدام به تو فکر می کنم .تصور می کنم برای خود تا صورت حک شده ی۱۲ سال پیش ترا در ذهنم به یاد بیاورم .دختری با چشمان نافذ و صورت نمکین که بسیار دلربا بود.

خوب به یاد دارم در عروسی خاله ات چارقد زیبا و رنگین ترکمنی به سر داشتی و با لباس بلند و چسبانی در حیاط خونه ی مادر بزرگ که به محل رقص تبدیل شده بود و سو رو بساط عروسی  در آن بر پابود مشغول به رقص بودی و من درست در بالکن  رو به غروب آفناب نظاره گر این مجلس بودم. آره من نمی تونم از تو خاطره ی داشته باشم خاطره داشتن من از تو  در گرو رابطه ام با خاله ات که از دوستان دبیرستانی ام هست خلاصه می شود.

ولی این روزها مدام به تو فکر می کنم و سعی میکنم چهره ی زیبا و ملیحت برایم یادآور شود. به این فکر می کنم ترا چند بار دیده ام؟در همان سال، من آن شهر را ترک کردم و سال بعد هم عروسی در دیار دیگر شدم. به جز گاهگاهی که در خیابان با خاله ات روبه رو می شدم و هراز گاهی سراغ ترا می گرفتم دیگر خبری از تو نداشتم آره خوب یادمه در همان اوایل حرفهایی درباره ی تو می شنیدم البته در شهر کوچک مثل بندر و منطقه ی که همه همدیگر را می شناسند گریز زدن از بعضی کارها سخت بود البته نمی دانم چقدر واقعیت داشت ولی برای من مهم نبود تا اینکه یک روز شنیدم ازدواج کرده ای و به گرگان رفته ای و علی الظاهر خوشبخت . تا اینکه در سال ۸۴  هنوز دخترکی در کار نبود ، بچه ی وجود نداشت درست یک هفته قبل از مرگ خاله عزیزم برای کاری به بندر سفر کرده بودم ، خاله ام (روحش شاد)که سخت غمخوار دیگران بود به من می گفت زودتر به فکر بچه ی باش می دونی چرا ؟ نازگل رو که می شناسی سرطان رحم گرفته و مجبور شده رحمش را در بیاورند. این گفته ی خاله ام تا مدتها بعد از نبودش در ذهنم فرو رفته بود و هر وقت  هرجا واژه ی منحوس تومور به گوشم می خورد به یاد تو می افتادم . تو که در عنفوان جوانی با چنین بیماری مهلکی دست و پنجه نرم می کردی...هرازگاهی سراغت را از مادر می گرفتم و خدا را شکر بعد از ۶ سال هنوز مقاومت می کردی....

دیروز غروب  باز مثل بعضی روزها اضطراب داشتم و این استرس ام را در قالب اشک تخلیه کردم نمی دانم چرا  من از این استرسهایم می ترسم چون برای من پیام دارند .اینها حامل پیامهای تلخ هستند درست ۶سال پیش  شب قبل از مرگ خاله ام استرسهایم در حدی بود که نمی توانستم بخوابم دوست داشتم تا صبح راه بروم و حرف بزنم .

راستش را بخواهی دلم گرفته بود. دخترک گریه میکرد بهم می گفت می خواد بره خونه خاله . با دخترک رفتیم خونه خاله. می دونی خاله به من چی گفت : نمیدونم مامان چرا خبرها رو به ما نمیگه ، نازگل را می شناختی که ، خواهر زاده دکتر بینایی فکر کنم متولد شصت و دو بنده خدا سر طان رحم داشته تو این هفته مرده!