
۱۹۶۸- زندگی گروهی: خانواده ای با ریش و موی بلند برای مردان و دامنی تا مچ پا برای زنان. تلاشی برای فرار از یکنواختی و یک شکی٬ اما تبدیل شدن به نوعی دیگر از یکسانی و یکریختی.
زندگی کمونی یا جمعی و اشتراکی در اواخر دهه ی ۶۰ و اوایل ۷۰ میلادی رواج داشت که به دو دسته مختلف تقسیم می شد. یک بخش در مفهوم آنارشیسم معنا پیدا می کرد، توافقی جمعی برای حذف هرگونه نظم و قانون. افراد عضو این کمون عمداَ نهایت تلاششان را به کار می بستند تا بتوانند بی نظمی را بر جامعه حاکم کنند، چرا که به کهنه گی و مرگ قاعده و انظباط اعتقاد داشتند. ورود برای همه آزاد بود، افراد مثل رهگذرهای پیاده رو می آمدند و می رفتند و در بی قانونی غلت می زدند. این نوع از کمون به دلیل بی نظمی های آشکارش چندان دوام نمی یافت.
دسته ی دوم کمونی داوطلبانه و عمدی بود که به منظور خدمت رسانی تشکیل می شد. اعضا با حفظ همبستگی نسبت به رسیدن به اهداف مشترک متعهد می شدند. این نوع از کمون تابع قانون بود و دارای رهبر.
افرادی که عضو کمون دسته ی دوم بودند و با فرار از شهر به جنگل یا مزرعه ای دور افتاده پناه می بردند معمولاً اعتقاد داشتند در این شرایط می توانند در رقابتی با خود توانایی هایشان را محک بزنند، زندگی گروهی را در محیطی به دور از ریاکاری های سرمایه داری تجربه کنند، زندگی عادلانه و سالمی برای فرزندانشان بسازند و اجازه ندهند روح شرافت و مهربانی از جسمشان خارج شود. اما مهمترین دلیل این مردم رد کاپیتالیسم بود. هرچند عده ای تجربه ی عشق آزاد و مصرف مواد مخدر را از اهداف اصلی زندگی کمونی می دانند، اما این دو از پدیده های رایج دهه ی ۶۰ و ۷۰ در بیشتر مناطق آمریکا بود و تنها منحصر به کمون نمی شد.
اما برای درک عمیق تر زندگی مردمی که تصمیم گرفتند از شهر و زندگی سرمایه داری فرار کنند و به این گروه ها روی بیاورند باید نگاهی به اوضاع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن زمان انداخت. بعد از پایان جنگ جهانی چرخ های جامعه به سرعت به سمت صنعتی شدن چرخید و تحولی عظیم در اقتصاد به وجود آمد. بسیاری از جوانان که در این دوره ی شکوفایی اقتصادی بزرگ شده بودند، ناگهان انگشتان سرد بیگانگی و تنهایی را دور گردن هایشان احساس کردند و وقتی والدین پس از بیرون آمدن از افسردگی عمیق دست به انباشت سرمایه زدند، این جوانان بودند که جای خالی چیزی را در زندگی حس کردند، نقطه چینی که باید پر می شد. همچنین در دوره ی صنعتی شدن، پیشرفت تکنولوژی و اختراع بمب اتم و تلویزیون، مردم فاصله ای را بین خود و زندگی قبلی شان احساس کردند که قادر به کنترل آن نبودند. رفته رفته این تغییرات به غذا هم رسید. غذای دودی، خرد شده، بریده شده، پخته شده و آماده ی خوردن. چیزی که دیگر مخلوق طبیعت نبود بلکه محصولی بود از کارخانه.
دلیل دیگر پوشش خبری تلویزیون از جنگ ویتنام بود. وقتی که مردم برای اولین بار نتایج و پیامدهای جنگ را دیدند، که دسته دسته سربازان آمریکایی به روستایی هجوم می بردند و دست به کشتار زن و مرد و بچه می زدند. سربازهایی که به زنان تجاوز می کردند و رفتارهای وحشیانه ای را به نمایش می گذاشتند. جنگی که بیشتر مردم با آن مخالف بودند. شاید مهمترین و قوی ترین دلیلی که مردم را به شرکت در جنبش اشتراکی ترغیب می کرد سیاست ریاکارانه ی دهه ۶۰ بود. که چرا در کشوری که ادعای دموکراسی دارد رئیس جمهور سیاستی را پیش می گیرد که مردم با آن مخالفند. یعنی جنگ ویتنام. مجموعه ای از مسائل ناشی از صنعتی شدن، پیشرفت تکنولوژی، ماتریالیسم، بیداری سیاسی و پوسیدگی معنویات باعث شد تا جوانان جنبشی به راه بیندازند و به مناطق روستایی فرار کنند تا بتوانند کنترل روح و جسم و فرهنگشان را در دست بگیرند.
نوشته آنالی اکبری