یک عاشقانه

خیلی لذت بخشه  در یک روز بعد از ظهر جمعه  دست دخترک ۴ ساله رو بگیری طوری که کل کف و انگشتهای دستش قالب کف دست تو باشه و محکم فشارش بدی و باهاش تو یک کوچه ی  بارون زده و پر از برگ پاییزی قدم بزنی و براش از آینده صحبت کنی . ووقتی که از رمز و رموز زندگی صحبت می کنی برگهای  رنگارنگ از سنگینی چکمه هایت ناله سر بدهند طوری که خش خش آهنگشون رعشه ای در بدنت ایجاد کنه و تو ناگه به یاد روزهای عاشقی بیفتی ... روزهای عاشقی در یک کوچه باغ بارون زده و پر از برگهای رنگا رنگ....

وه مگر به خواب ببینمت!

من  و روحم همچنان با هم در پیکاریم!!! حالا دیگرروح من افسار گریخته شده و به هرجایی که دوست دارد سرک می کشد به همه جاهایی که دلش تنگ است میرود روح من دلتنگ دوستانش است وچه آزاردهنده است که وقتی از خواب بیدار شوی و بدانی که دیگر دوستانت در عالم خیال هستند آنقدر دوری که فرصت دیدار میسر نخواهد شد!!!!!  دیشب یک کاره رفته بود پیش پریسا پیش شیما پیش زینب وفریده... نمیدانم آمریکا بود یا ایالت بوستون نمیدانم برلین بود یا اسلو... روح دیوانه فکر نمی کند که هوایی می شوم با این کارهایش، البته دلم هم برایش می سوزد...دلتنگ بی نوا! . روح من برای دوستانش نگران است ...

 ! فروغ فرخزاد