یک عاشقانه
خیلی لذت بخشه در یک روز بعد از ظهر جمعه دست دخترک ۴ ساله رو بگیری طوری که کل کف و انگشتهای دستش قالب کف دست تو باشه و محکم فشارش بدی و باهاش تو یک کوچه ی بارون زده و پر از برگ پاییزی قدم بزنی و براش از آینده صحبت کنی . ووقتی که از رمز و رموز زندگی صحبت می کنی برگهای رنگارنگ از سنگینی چکمه هایت ناله سر بدهند طوری که خش خش آهنگشون رعشه ای در بدنت ایجاد کنه و تو ناگه به یاد روزهای عاشقی بیفتی ... روزهای عاشقی در یک کوچه باغ بارون زده و پر از برگهای رنگا رنگ....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:8 توسط
|
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم