دغدغه های ذهنی من
...سکوت در مطب حکمفرماست من هستم و منشی که هرازگاهی صدای تق تق تایپش سکوت را می شکند....به فاصله چند متر ان طرفتر اقایی جوانی نشسته و صدای اهنگ از هندفریش اس به گوش می رسد....
آهان گفتم انتظار را دوست ندارم من چون من اصولا ادم کم صبری هستم و صبر را دوست ندارم درست بر خلاف بابی که ادم بسیار کم صبری ست....ولی عجب معلم روزگار سخت گیر است اول درس می دهد بعد امتحان می گیرد...به من بعد از ۳۰ سال ندگی کردن همین صبور بودن را فهماند...درس بزرگی بود و امتحانی سخت ولی او را شکر می گویم که توانستم امتحانم را خوب خوب پس دهم.....و اکنون مزه شیرین صبر را با تمام سلولهایم می بلعم....
سکوت در مطب حکمفرماست و من به این می اندیشم به مهاجرتم به این شهر غول پیکر که از تاریخی که برای اولین بار از همه خداحافظی کردم و خوب خوب در ذهنم ثبت شده... ان شبی که مادر برایم می گریست و پدر ناراحت و مضطرب بود ... از پایتخت نشینی من و در ان زمان بود که ایمان و امیدشان را بدرقه راهم کردند...تا ۷ سال اول زندگی در این شهر به در س خواندن گذراندم و ۵ سال دوم را به اصطلاح برای زندگی...آه چه واژه ای به زبان آوردم زندگی... چیزی که در این شهر معنا ندارد...تنها کلمه ایست که با هوای سفید و خاکستری جفت و جور نمیشه ...همیشه غصه می خورم که چرا آسمان آبی نمیشه ...چرا نمی تونم صبحگاهان طلوع خورشید را مثل مردمان کویر ببینم ...
آه خدای من! از زندگی کردن و اقعا دور شدم...الان دوست دارم خانه ای با شیروانی زرد داشته باشم در کنار سواحل مدیترانه و توش باغچه ای باشه تا من بتونم هر روز ازش ریحون و شاهی بچینم و یک خدمتکار سیاه پوست داشته باشم به اسم ماری که صبح به صبح برام روزنامه می آورد و من تو ایون روی صندلی های سفید و تمیز ش هم صبحونه می خوردم و هم روزنامه می خوندم.....
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم