با یادت مطمین باش ذوب خواهم شد...*
سال ۹۰ فکر کنم برای همه سال عجیب و غریبی بود حتی برای من هم این سال پراز اتفاقات خوب خوب و گاها بدبد بود...دو اتفاق ناگوار در ۶ ماهه دوم سال برایم به وقوع پیوست و اتفاق های خوشایند در نیمه اول سال...اول مرگ محمد عزیزمان(یاد ان یار سفرکرده به خیر) که در کمال ناباوری با یک حادثه بسیار دلخراش رفت و جای خالی اش یک حفره بزرگی در قلبمان ایجاد کرد...و استاد بزرگوارم که بر اثر یک بیماری )قلبی( با قلبی پر از حسرت و اندوه ....حسرت دیدن دخترش که ان ور دنیا اور ا بلعیده بود و بازنشستگی اش در ۱/۱/۹۱...ولی نمیدانست در ۱۱/۱۱/۹۰ دیگر نخواهد بود...
و صد البته ما در کمال نا باوری که حتی هنوز فهمش برای خود ما هم بسیار سنگین است صاحب منزلگهی شدیم
و عروسی خواهرانم...
آری...سوت پایانی سال ۹۰ هم به صدا درآمده و لحظات کش دار واپسین روزهای سال هم به اخر می رسدو من در این واپسین روزها از خود می پرسم:
آیا من شادتر از سال قبل بود؟
آیا من سالمتراز سال قبل بودم؟
آیا من ثروتمنتر از سال قبل شدم؟
و اگر پاسخی نداشتم برای این سوالها می بایست فکر اساسی کنم....
پ.ن. تیتر این پست چکیده ی روح من است در یاد استادم*











هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم