با یادت مطمین باش ذوب خواهم شد...*

امروز رفتم به یک شهری درست در جنوب تهران " شهر خاموشان" ...دوست ندارم به او بگویم بهشت زهرا...این واژه "شهر خاموشان " برای  من زنده تر است در انجا خیابان دارد ...گل فروشی دارد...گلاب دارد...و خیابانهایش کاملا نامگذاری شده اند...رفتم به سر مزار استادم تا به بگویم در آستانه چهلمین روز درگذشتش مقاله ی ما هم اکسپت شد..تا او هم بداند و لبخند رضایت بر لبانش نقش بندد...آخرین مقاله ی او اولین مقاله من بود...او در اخر راه بود و من در اغاز راه...راهی که او برایم با قلمش شکافت و شعله نورانی علمش بدرقه راهم شد...ومن امروز به او قول دادم در تندباد روزگار روشنایی این شعله را حفظ کنم...

سال ۹۰ فکر کنم برای همه سال عجیب و غریبی بود  حتی برای من هم این سال پراز اتفاقات خوب خوب و گاها بدبد بود...دو اتفاق ناگوار در ۶ ماهه دوم سال برایم به وقوع پیوست و اتفاق های خوشایند در نیمه اول سال...اول مرگ محمد عزیزمان(یاد ان یار سفرکرده به خیر) که در کمال ناباوری با یک حادثه بسیار دلخراش رفت و جای خالی اش یک حفره بزرگی در قلبمان ایجاد کرد...و استاد بزرگوارم که بر اثر یک بیماری )قلبی( با قلبی پر از حسرت و اندوه ....حسرت دیدن دخترش که ان ور دنیا اور ا بلعیده بود و بازنشستگی اش در ۱/۱/۹۱...ولی نمیدانست در ۱۱/۱۱/۹۰ دیگر نخواهد بود...

و صد البته ما در کمال نا باوری که حتی هنوز فهمش برای خود ما هم بسیار سنگین است صاحب منزلگهی  شدیمو عروسی خواهرانم...

آری...سوت پایانی سال ۹۰ هم به صدا درآمده و لحظات کش دار واپسین روزهای سال هم به اخر می رسدو من در این واپسین روزها از خود می پرسم:

آیا من شادتر از سال قبل بود؟

آیا من سالمتراز سال قبل بودم؟

آیا من ثروتمنتر از سال قبل شدم؟

و اگر پاسخی نداشتم برای این سوالها می بایست فکر اساسی کنم....

 

پ.ن. تیتر این پست چکیده ی روح من است در  یاد استادم*

حق پدید است از میا ن دیگران*

خوشحالم

خوشحالم

بی نهایت

خوشحالم

خوشحالم

خوشحالم

ببخشید با کلمات نمی تونم بازی کنم...

Accepting مقاله ام در  یکی از ژورنال های مولکولی را بالاخره بعد از ۵ سال تلاش بی وقفه دریافت کردم...

فقط می تونم بگم خدا رو شکر!!!!ببخشید من کمی بی جنبه ام...اخه برای این مقاله نمی دونید چقدر زحمت کشیدم...باور کنید به اندازه ی موهای سرم ...نمی دونید چقدر سخت بود و قتی رجکت می شد...

انگار اب یخ خالی می کردند توی سرم...ولی به هرجهت برای من بسیار دلپذیره ..حتی با اینکه اسم اول نشدم...

*  حضرت مولانا

مطلب تصادفی

هزينه معلوليت، 77 درصد از کل درآمد خانوار

ترجمه: سعید ضروری- روزنامه مردم سالاری - نسخه شماره 2870 - 1390/12/17 -

تيمي از محققين براي اولين بار اقدام به بررسي هزينه و تاثير معلوليت بر هزينه هاي افراد داراي معلوليت کردند. بر اساس داده ها، 90درصد معلولين با معلوليت شديد در اسپانيا در حالت فقر متوسط به سر مي برند که 56درصد اين افراد به تدريج دچار فقر شديد مي شوند.  فرانسيکو ژاوير محقق دانشگاه سالمانکا اسپانيا که رابطه بين معلوليت و وضعيت اقتصادي را مورد بررسي قرار داد در اين مطالعه نشان داد هزينه مستقل بودن تا چه اندازه مي تواند بالا باشد و تا چه ميزان مي توان آن را با افزايش فقر نسبت داد. بر اساس اين گزارش، هزينه معلوليت هاي متوسط (زماني که تنها بخشي از فعاليت  هاي روزانه محدود مي شوند) در حدود 40درصد از درآمد خانوار را به خود اختصاص مي دهد و اين در حالي است که هزينه معلوليت هاي شديد تا 77/2درصد از درآمد را شامل مي شود. ژاوير اعلام داشت " بر اساس اين مطالعه اميدواريم که توانسته باشیم نشان دهيم راه زيادي تا ايجاد برابري براي افراد داراي معلوليت نسبت به ساير کشورهاي توسعه يافته همسايه در پيش داريم."

يکي از علت هاي فقر:
مطالعات قبلي نشان مي دهند که معلوليت ها يکي از عوامل ثابت و دائمي در ايجاد فقر هستند، به عبارتي چون افراد داراي معلوليت نمي توانند براحتي کار پيدا کنند عملا درآمدي نخواهند داشت و يا به کارهايي با درآمد پايين مشغول مي شوند که در اين صورت داشتن رفاه معمول و متوسط بسيار دشوار خواهد بود. براي افراد داراي معلوليت هزينه هاي بيشتري نسبت به ساير افراد وجود خواهد داشت. براي مثال: فرد معلول نسبت به ساير افراد براي داشتن احساس راحتي به چيزها و امکانات بيشتري (مانند گرماي بيشتري در منزل) نياز دارد و همچنين تجهيزاتي که يک فرد معلول ممکن است استفاده کند خود باعث افزايش مصرف انرژي و  در نتيجه صرف هزينه اي بيشتر مي شود. بايد ذکر شود که در مواردي خود فقر مي تواند عامل بروز معلوليت شود که البته در کشور هاي پيشرفته ممکن است اين واقعيت مصداق کامل نداشته باشد. آنچه مسلم است بازنگري و بررسي قوانين حامي معلولين است و در کشورهاي در حال توسعه اين مسئله به دليل اجرا نشدن قوانين حمايتي و نبودن بستري هاي حمل و نقلي مناسب بسيار حاد تر خود را نشان مي هد و افراد داراي معلوليت مشکلات به مراتب بيشتري دارند و سرعت ورود معلولين به قشر فقير جامعه بيشتر است. قانون مداري در اين حوزه مي تواند راه حل بسيار مناسبي حتي در بحران هاي مالي که بسياري از کشورها با آن مواجه هستند باشد.

لغت هایی از ریشه آزادی وآزادگی می ساختند که ما آمدیم *

 

سیمین دانشور نویسنده محبوب من از اولین نویسنده هایی که وقتی چشم  خود را به دنیای کتابخوانی در زادگاهم باز کردم و اثارش رادیدم .....نویسنده جزیره سرگردانی...اتش خاموش و سوون و شون و ...هم رفت!

*سو و شون فصل ۱۹

 

شاسکوه مرداد 90

جان پناه شاسکوه-

فندخت از نگاه پیر شاسکوه

مزار پیر شاسکوه

برگزار ی مراسم باستانی آیین" قربانی" در مزار شاسکوه

طبیعت گردی -تالاب گمیشان-دی 90

شوره زاری در امتدا رودخانه ی آرام منتهی به دریا...

کلنگ مهاجردرنا: چه آرام و خرمان بال می گشود

پرواز لک لک ها البته با دوربین نیمه حرفه ای

و بدون شرح!!!!!

 

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود*

یک: اسفندماه شده است برای من کمی دلگیرست... اسفند ماه تولد من ست خوب طبیعی ست در این ماه کمی پژمرده شوم...اسفند ماهی ست که در لابلای عید گم شده است یک ماه بی هویت.. ماهی ست که در ان نباید تصمیم گیری کرد باید عمل کرد مثل آخر پاییز که شمارش جوجه ها انجام می شود...جوجه های خود راشمردم به اندازه ی نبودند که خوشحال شوم ولی نا امید هم نیستم فقط این ماه بگذرد قول می دهم که دوباره بشکفم به خود قول می دهم ...باشد!!!!!!!

دو:اسکار... بالاخره نمردم و دیدم یک ایرانی جایزه اسکار رو برد خیلی خوبه عالیه بارقه ی از امید در دلم ایجاد شد...

سه:نشر چشمه زیر پل کریم خان نرسیده به میدان هفت تیر-  در این شمارش تند روزهای اسفند ماه به انجا سر خواهم به تنها کتابفروشی محبوب من... این را گفتم تا یادم باشد ...

*فروغ فرخزاد

کویر نوردی بادرود-بهمن 90

میرویم تا افق بی کران باشد... می خواهیم  تنهایی کویر را خوب خوب ببلعیم...

هنر کویر ...جادوی باد...رقص شن

 هارمونی رنگ در کویر

بازی سایه ها

 

به افتخار من هورررررااااا!

ساعت ۶ صبح صبحانه درست می کنم!

ساعت ۷ صبح دخترک رو اماده می کنم تا  بابی سریعا به مهد و مدرسه برسه!

ساعت ۸ کارت ورود به دانشگاه رو می زنم!

ساعت ۹ به مهد زنگ می زنم تاببینم حال دخترک چه جوریه!

ساعت ۱۰ کار می کنم تلفن می زنم  میل چک می کنم با همکاران حرف می زنم!

ساعت ۵ می رسم خونه !

ساعت ۶ شام می پزم!

ساعت ۷ با بابی و دخترک و مهمونهایی که از صبح در خانه تنها مانده اند به خرید می روم!

ساعت ۹ شام  را به اتفاق اعضا سرو می نمایم!

ساعت ۱۰ با دخترک سرو کله می زنم که داستانهاشو خوب تعریف کنه و لغت ها رو خوب تلفظ کنه!

ساعت ۱۱ میرم سراغ وبلاگ بازی و فیس بوک بازی و میل بازی!

ساعت ۱۲ میشم اینجوری

پس به افتخار من این بانوی افتخار افرین، هوررررررررررااااااااااااااااا!