ایست!!!!!!!!!!
مدتهاست از "من" بی خبرم...مدتهاست که با "من" همچون دو خطوط موازی درحرکتیم و هیچگاه نقطه تلاقی نمی یابیم... او منتظر من اویمو من منتظر او...گویا که این پیکار تمام ناشدنی ست ...
دوست دارم "من" را تیمار کنم
با دستهام به پشتش بزنم و به او بگویم خسته نباشی رفیق من...
شبها برایش چای آویشن و دم و کرده سنبل الطیب با گل گاوزبان بیاورم...
برایش میوه پوست کنم و بهش تعارف کنم ....
هر روز موهایش را نوازش کنم ...
با "من" باید خندید بلندُ بزرگ ُزیاد طوری که نگران نباشی همسایه ی پایینی در باره ات چه فکری می کند... بخدا نیاز دارد به اینچیزها ...
باید عجله کنم دیر است ..." من" به سایه و تکیه گاهی نیاز دارد...
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم