ایست!!!!!!!!!!

مدتهاست از "من" بی خبرم...مدتهاست که با "من" همچون دو خطوط موازی درحرکتیم و هیچگاه نقطه تلاقی نمی یابیم... او منتظر من اویمو من منتظر او...گویا که این پیکار تمام ناشدنی ست ...

دوست دارم "من" را تیمار کنم

با دستهام به پشتش بزنم و به او بگویم خسته نباشی رفیق من...

شبها برایش چای آویشن و دم و کرده سنبل الطیب با گل گاوزبان بیاورم...

برایش میوه پوست کنم و بهش تعارف کنم ....

هر روز موهایش را نوازش کنم ...

 

با "من" باید خندید بلندُ بزرگ ُزیاد طوری که نگران نباشی همسایه ی پایینی در باره ات چه فکری می کند... بخدا نیاز دارد به اینچیزها ...

باید عجله کنم دیر است ..." من" به سایه و تکیه گاهی نیاز دارد...

نود ویک

هنوز گیجم... گیج گیج ...در حالت خلسه ی فرو رفته ام....هنوز خستگی تعطیلات در تنم به جا مانده...تکه ای از وجودم در فتح قله های چشم به راه و پیاده روی در مرغزار است... در تعطیلات گم شدم و خوب طبیعی ست تا پیدا کردن خود خودم به زمان نیاز خواهد بود ....

بهار شده خوب می دانم ولی انرا خوب نبلیعدم...با ان هنوز نروییدم... بهار فصل رویش برای من است...فصل رویاندن دخترک که مانند جوانه نوبهارست و تلاشم در این سال بر این مبنا خواهد بود تا او بروید ...رشد کند و شکوفه کند تا من در بهارش درخت پر شکوفه شوم*

پ.ن.۱ بهترین تبریکات و شادباشها تقدیم شما!!!!!! شب وروز به یادتان هستم...سال نو مبارک!!!!

پ.ن.۲.* شاملو