قدرت مشیت الهی -1

مشیت الهی را از چشم اندازی جدید مشاهده کنید

"نیرویی بیکران و وصف ناپذیر در جهان وجود دارد که ساحر آنرا مشیت الهی می نامد وهرچیزی که در کل جهان وجود دارد با حلقه ای به آن متصل است."      کارلوس کاستاندا

چهار مرحله برای دستیابی به مشیت الهی:

۱- نظم:نخستین مرحله است.یاد گیری یک وظیفه جدید مستلزم این است که جسم خود را برای اجرای کارهایی که افکار و اندیشه هایتان به آنه تمایل دارن پرورش دهید.بنابراین از بین بردن معیار های تعیین هویت منیت به این معنی نیست که روابط خود را با جسمتان قطع کنید بلکه به این معنی است که جسمتان را پرورش دهید تا خواسته های تان را فعال کند.این کار را با تمرین بسیار و ورزش وعادت های سالم وغذاهای سالم وغیره انجام دهید.

۲-خرد: در مرحله دوم قرار دارد.خرد به همراه نظم توانایی شما را برای متمرکز شدن وصبور بودن به هنگامی که سعی داری افکار و عقل واحساسات خود را با عملکرد جسم تان هماهنگ کنید افزایش می دهد ما فرزندانمان را به مدرسه می فرستیم و به آنها می گوییم:" منظم باش و از مغزت استفاده کن " و چنین کاری را تحصیل می نامیم اما فقط  با انجام این کار نمی توان مهارت کسب کرد.

۳-عشق: در مرحله سوم قرار دارد .پس از اینکه جسم تان را باعقل و خرد نظم بخشیدید و نسبت به وظیفه خود آگاهی پیدا کردید این مرحله از دستیابی به مهارت این است که به آنچا انجام می دهید عشق بورزید و آنچه را که دوست دارید انجام دهید.وقتی کالایی را در معرض فروش قرار می دهید به آن عشق بورزید د راین صورت عشق و یا اشتیاق خود را به مشتریان توانا می فرو شید. وقتی مشغول آموزش تنیش هستید باید د رحالی که ترفند های این بازی را مطالعه می کنید تمامی ضربه ها را نیز تمرین کنید .همچنین باید از قرار گرفتن در زمن بازی و ضربه زدن به توپ و هر چیز دیگری که به این بازی مربوط می شود لذت ببرید.

۴-رها سازی: در مرحله چهارم قرار دارد .این مرحله در حقیقت جایگاه مشیت الهی است.در این مرحله جسم وذهنتان به خود نمایی و فعالیت نمی پردازد بلکه توسط مشیت الهی به حرکت در می آید.کارلوس کاستاندا این مرحله را چنین توصیف می کند:" نیروی بیکران در جهان وجود دارد که افراد آزموده انرا مشیت الهی می نامند که هر چیزی در کل جهان  وجود دارد  با حلقه رابط اراده متصل است."

شما در نهایت آرامش به آن دست می زنید و خودتان را بهماه قدرتی می سپارید که دانه ی بلوط را به درخت و شکوفه رابه سیب و قطره ذره ینی را به انسان تبدیل می کند...

همه این صحبت ها در باره مشیت الهی و رها سازی سبب می شود که به کارآیی اراده و اختیار خود شک کنید.شاید می خواهید این نتیجه گیری را کنید که اراده آزاد وجود ندارد...

.

.

در پست های بعدی راجع مشیت الهی و اراده مفصلاْ خواهم نوشت.

.

. سپاس ویژه از شیرین به دلیل معرفی این کتاب

.

.

منبع:قدرت مشیت الهی       نویسنده:دکتر وین دبیلو دایر

 

 

دعا

یک تکه نون می ذارم تو بشقاب و کمی خامه کنارش  با یک لیوان آب ....می برم پیش دخترک که جدیداْ به آهنگ ورقص خیلی علاقمند شده  وبه حساب سی دی ها رسیده و آهنگهای جونوی های مارو گوش میده ...وبا دست های کوچیکش  شروع می کنه به رقص....

تو آشپزخونه ایستادم کنار ب ب من خیار پوست می کنم و ب ب کلم ..من گوجه ریز می کنم و ب ب سس میریزه توش  من کاهو خرد می کنم و ب ب آبلیمو میریزه ...جیغ دخترک در می آد با هزار زور و زحمت می فهمونه که سی دی تمام شده ..بهونه می گیره که همه باید برقصن ...من که حوصله ندارم...ب ب تو برو...دخترک رضایت نمیده....آخ که دلم می خواد دهنم رو باز کنم وهرچی دلم می خواد بهش بگم...تعجب می کنم از ب ب با حوصله با هاش شروع می کنه به دست زدن....

تو آشپزخونه ایستادم  کنار ب ب من ظرف می شورم ب ب خشک می کنه من میرم اینور ب بمی ره اونور من گاز رو تمیز می کنم ب ب خشک میکنه باز صدای جیغ دخترک در می آد ...ب ب با حوصله  وصف نایافتنی میره سراغش این دفعه باید دعاکنیم ...دستها به طرف بالا وزمزمه ای می کنه با خودش وبعد چند دقیقه دستهاشو می کشه رو صورتش...انگار از خدا می خواد نوازشش کنه!!!

نوستالژی

امروز بد جوری دلم گرفته ...دلم حال وهوای دیگری داره...دخترک میخواد بستری بشه....آزمایشاشو انجام دادم...بغض گلویم رو بهشدت داره فشاره می ده ...می خوام خفه بشم... فرار کنم از این شهر لعنتی برم همون جایی که بودم ...نه دردی  نه رنجی ..همه خوش و خرم با همدیگه روزگار سپری می کنن...برگردم بندر ... جایی که آرزو داشتم ازش فرار کنم ...حالا واسه لحظه ای زندگی کردن چه حسرتی می خورم... غریب و تنها باید در این شهر با ب ب با اینهمه مشکل دست وپنجه  نرم کنیم ...بجنگیم ...تا حداقل ها رو بدست آوریم ...انگار موندن تو این شهر مبارزه است برای ماندن ویا نماندن...حالم بهم می خوره از اینجا!

تف!!

غريب

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند ِ سبز را
كه در كودكي بسته بودی به بازوی ِ من
در اولين حمله ناگهانی ِ تاتار عشق
خمرۀ دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای ِ راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

 

حسین پناهی-ستاره:زمستان ۱۳۷۵

سوال

 

امرو با دوستی مشغول صحبت بودم و جملاتی از آندروه میتوس در کتاب آخرین راز شاد زیستن به یادم آمد که در دفتر چه ام یا داشت کرده بودم:

 

سوال :

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده‌اید نگران نمی‌شوید ؟

البته که می‌شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می‌زنید : الو ، اورژانس ، کمک ، کمک ، من چاق شده‌ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد ، یک کیلو این ماه ، یک کیلو ماه آینده و ... آیا بازهم همین عکس‌العمل را نشان می‌دهید ؟

نه ! با بی‌خیالی از کنارش می‌گذرید .

برای کسانی که ورشکسته می‌شوند ، اضافه وزن می‌آورند یا طلاق می‌گیرند یا آخر ترم مشروط می‌شوند ! این حوادث دفعتا اتفاق نمی‌افتد . یک ذره امروز ، یک ذره فردا و سرانجام یک روز هم انفجار و سپس می‌پرسیم : چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبارشوندگی دارد . هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می‌شود ، مثل قطره‌های آب که صخره‌های سنگی را می‌فرساید. اصل قورباغه‌ای به ما هشدار می‌دهد که مراقب تمایلات خود باشیم !

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم : به کجا دارم می‌روم ؟ آیا من سالم‌تر ، مناسب‌تر ، شادتر و ثروت‌مندتر از سال گذشته‌ام هستم ؟ و اگر پاسخ منفی است بی‌درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم .

 

ما دوباره...

 

من به چشم های بی قرار تو قول می دهم؛
ریشه های ما به آب 
شاخه های ما به آفتاب خواهد رسید
ما دو باره سبز می شویم


قیصر امین پور

دوستان

نمی دونم چرا از دست دوستام ناراحتم ....میان و با من رابطه برقرار می کنن دوست می شن منودرگیر احساسات میکنن وبعد می رن به امان خدا و سالی یک بار هم سراغ ازت نمی گیرن ....

امروز باخودم گفتم بیخل با با...هر وقت دوست داشته باشن بیان و هروقت دوست ندارن نیان ولی جواب ب ب رو چی بدم که به من میگه همیشه از اونا دفاع می کنی ...کلی وقت صرف می کنی....کلی پول تلفن واسه همین حرفا می دی....جواب دخترک رو چی بدم که همیشه ناراحته وقتی من پای تلفن میشینم و اونوقت ب ب مجبوره اون رو رو پشتش بذاره وکولی بده تا من راحت وآسوده خاطر حرف بزنم.....

نمیدونم چرا وقتی سررو کله شون پیدا میشه باز خر میشم ...وگوشام دراز میشه و انگار نه انگار که باهشون پیش خودم اتمام حجت کرده بودم!!!

شامی در ویکیپدیا

دنبال دستور واقعی شامی بودم ببینید چی پیدا کردم:

 اینجاشامی کلیک کنید...

تصادف جالب!

دیرم شده بود ...باید خودم رو هرچه سریعتر به تاکسی سر میدون می رسوندم تا منو به محل کارم برسونن...بالاخره یک تاکسی نگه داشت منو ویم آقایی سوار شدیم ...سر خیباون فاطمی (بعد دو چهار راه)  ناگهان یک حسی بهم گفت داخل کیفت را نیگا کن ببین پول داری یا نه؟...د رکیفم را باز کردم ...در یغ از یک یک ریالی...چشمانم سیاهی رفت ...خدایا به کی بگم پول همراهم نیست ...اتفاقاْ راننده به زمین و زمان فحش می داد (کره خربپا ...د چکار می کنی ..)...اگه محل کارم بودم میپریدم از این واون قرض می کردم..ولی اینجا چی؟ تصور اینکه حتی به راننده توضیح بدم که قضیه از چه قرار بوده تنم رو می لزرون ...تاکسی همین جور می رفت ومی رفت نرسیده به خیابون جلال خانمی که با هم سوار شدیم  از تاکسی پیدا شد...حالا من منودم واون آقا همین جور که به اطرافم نگاه می کردم دیدم آقای بغل دستی ام  از همون خدمه های که بهشون ارادت خاصی دارم ...از اون آدمهایی که حتی یک بار هم بهش سلام ندادم...از اون آدماست که بی تفاوت از کنار هم رد می شیم ...از اون آدمهایی که انتظار داره من بهش سلام کنم...دل به دریا زدم گفتم اگه میشه....  

قانون

این مطلب رو یکی از دوستان برام ایمیل کرده فکر کنم همون قوانین مورفی خودمونه:

قوانینی که نیوتون از قلم انداخت!!!


قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:
اگربهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

 

 

دیدمش در حالی که کیسه نانی به دست گرفته بود...

دیدمش که سر به زیر و آرام گام بر می داشت.....

دیدمش در حالی که لباس قدیمی خودرا فراموش نکرده بود...

دیدمش  در حالی که با زندگی ساخته بود....

دیدمش  در حالی که بغض گلویم را می فشرد...

دیدمش در حالی که پرده اشکهای چشمانم نظارهگر او بود....

دیدمش...

دیدمش...

تنفر

نمی دونم چرا از چند تا شخصیت همیشه بدم می آد۱- خدمه های بیمارستان فکر میکنن از دماغ فیل فتادن وهمنشنی با پزشک جماعت می تونه اونارو خانم دکتر کنه و همش به فکر شیرینی ان  و ونمی دونم چراهمیشه فکر می کنن مادرها وپدر هایی که بنا به عللی تو بیمارستانن  حتماْ اومدن بچه بخرنن...

۲- پرسنل خدماتی که همش به فکر فرار از کارن ونمیدون چرا می آن سر کار اگه باهشون گرم بگیری باید یک تی برداری تمیز کنی ...چایی بیاری و...اگه باهاشون رسمی باشی به زور کارتو انجام میدن وبه نوعی این جماعت هم به شیرینی عادت کردن...اگه بهشون محل ندی هر ادا واصولی که بخوان سرت در میارن...مثلاْ  تو لیوان نشسته چایی میریزن ...با دستمال کیف می آن سراغت...وخلاصه منتظر نکته ضعف ان...

۳-ازخانم یی که با یک لباس بایک کفش با یک کیف می آدسرکار بدم میاد مثل خودم!!!

مسافرت 2

ساعت ۶ صبحه ...میرسی کردکوی  خسته از سفر از راه طولانی ....بیرون سر میدون بابا جون مثل همیشه منتظرته...جه احساس قشنگی اون موقع داری که باباتو بعد...سلام وچاق سلامتی تمام که میشه راه می افتی میری سمت بندر ...جاده ....روستاها وفضای ترکمن نشین چه صفای داره ...به تنها فلکه بندر که می رسی اون حس حب وطنی می ادسراغت ...قند تو دلت آب میشه دیگه احساساتت به اوج می رسه ...با دیدن وخوندن نام خیابونها تکمیل تر وبادیدن درب حیاط خونت شدید تر.....

یک روز از اولین سفر بهمین زیبایی شروع میشه ...اول صبح همه رو از خواب بیدار میکنی ....باهاشون حرف میزنی...مادرو رو میگم...غیبت میکنی....چایی دم میکنی ....صبحانه میخوری باز حرف میزنی...گله میکنی ...باز حرف میزنی از این واز اون...تادم ظهر ....موقع ناهار ته تو همه چیز رو در اوردی....ناهار در پر سکوت ترین حالت ممکن ..از اون چیزهایی که نادره صرفم یشه بعد هم می ری پای بخاری و لا لا تادو ساعت...شب به همین سادگی فرا می رسه...میری پای صحبت میشنی تا نصف شب ....

.

.

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مسافرت

غروبه یک روز پاییزیه...تازه از مسافرت برگشتم ...سرشار از انرژی ... با  دخترک اونقد رجانم وچشمم حرف می زنم که نگو ونپرس! ب ب با تعجب نیگام میکنه...میگه چه عجب اخلاق ...درست شده خدا را شکر ...ظرف سالاد رو میذارم پیشش..بیا این هم کلم...این گوجه ...این خیار حالا که مهربون شدم لطف کن اینارو خردکن...البته هراز گاهی میرم پیشش و بهش کمک میکنم...میرم توآشپزخونه و میام بیرون تا بالاخره غذا درست  میشه...چایی دم کشیده وآلبالویی رنگ شده رو می ریزم تو لیوان ومیام لم  میدم جلو تلویزیون....دخترک تلپ تلپ هی خودشو می ندازه رو شکمم...آخ نکن باز ب ب تعجب میکنه چه عجب چیزی بهش نگفتی...میرم دخترک رو خوب می چلونم...دوستش دارم  ....اخبار بیستوسی رو  میزنم  تاببینم باز چی میگم هرجند از مجریانش به شدت متنفرم ...چی بازم تعطیل...شنبه رو میگم ..با با اصلاْ ظرفیت سفر ورفتن به اینور و انور رو ندارم ...حالا چکارکنم ....ب ب میگه تو برو ...من هم میرم خونه مون ...

.

.

 یک روز قشنگ پاییزی  که من اخلاق ...رو ترک کرده بودم با  شنیدن یک تعطیلی بر باد فنا رفت ومن سگرمه هام از پیشنهاد  ب ب تو هم رفت و روز از نو زوزی از نو....دخترک برو اونور ....چرا به سالادت نمک نزدی...

.

.

نتیجه اخلاقی : بیچاره ب ب !!!!

 

مریوان

با سپاس از آوات  که عکس های به این زیبایی رو گرفته و تشکر ویژه از زی زی جون که این عکس ها رو برام ارسال کرده....

 

به مهاجرت کلنگان ( درنا) توجه کنید...

 

گاه آرزو می کنم

زورقی باشم برای تو

تا بدان جا برمت که می خواهی

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا متلاطم باشد

دریایی که در آن می رانی .

(مارگوت بیکل )

تشکر ویژه از آزاده  (مادام بیولوژی) به خاطر انتخاب زیبای این شعر                                       

اولین حقوق بعد 4 ماه

خیلی وقته که مغزم هنگ کرده نمی تونم چیزی بنویسم ... ولی انگار کم کم داره یخام اونهم موقعی که عجله دارم وباید برم سراغ حقوقم  باز میشه... اولین حقوق رو که بگیرم چه قد به همه قول دادم که چیز میز بخرم ...به مامان ما مامنم که واسم زحمت کشیده ومنو بزرگ کرده (همیشه بهم گوشزد میکنه) که وقتی مامانم سرکار میرفت با چه بد بختی منو بزرگ کرده...به مامان بابام که به اون هم یه جورایی مدیونم ..به عموم که منو اون وقتها که کوچیک بوده و منو رو شونه هاش می گذاشته تا بخوابم...به اون یکی عموم که واسه تولدم گوشواره خریده ...به ب ب که کلی بهش بدهکارم چون از موقعی که باهمیم هی بهش قول می دم بذار اولین حقوق ...فکر کنم با این اوصاف کم هم می ارم وباید قرض کنم چون اولین حقوق واسم خیلی مهمه...ولی دلم میگه برو همشو جرینگی خرج کن وبه هیچکی نگو که گرفتی حالا مگه چقد راست ...یه حقوق ناچیز که من اصلاْ روم نشه بگم چقدره! همش از اون چیزه که قراره بدن اگر در ۲ ضرب کنم وبا صد هزار تومان جمع بزنم تازه میشه به قول بعضی ها کف حقوق ... ای خدا راضی ام به رضای تو ! ... چون سر این حقوقه کلی دعواها کلی نفرین به این واون کلی حرف وسخن زدم و نزدیک بود استعفا بدم ولی باز نمدونم چی شد که سر عقل اومدم ابته الان معلوم نمیشه چند سال دیگه معلوم میشه  بی عقل بودم یا با عقل....خدا به خیر کنه...خب برم ساعت از ۹ هم گذشت و من تازه فیلم یاد هندوستان کرده وهمین جوری جینگ وجینگ دارم تایپ میکنم....

بر میگردم...

برای اولدوزها، برای کلاغ‌ها

 

ننه‌کلاغ باز هم جلو آمد و گفت: تو اسم‌ات چی‌اه؟
اولدوز اسم‌اش را گفت. بعد ننه‌کلاغه پرسید: آن‌تو چه‌کار می‌کنی؟
اولدوز گفت: هیچ‌چیز؛ زن‌بابام گذاشته این‌جا و رفته حمام، گفته جنب نخورم.
ننه‌کلاغه گفت: تو که همه‌اش مثل آدم‌های بزرگ فکر می‌کنی.. چرا بازی نمی‌کنی؟
اولدوز یاد عروسک گنده‌اش افتاد. آه کشید. بعد دریچه را باز کرد که صداش بیرون برود و گفت: آخر، ننه‌کلاغه، چیزی ندارم بازی کنم... یک عروسک گنده داشتم که گم‌وگور شد. عروسک سخن‌گو بود.

اولدوز و کلاغ‌ها، صمد بهرنگی

به یاد صمد بهرنگی که داستانهای کوتاهش همرا ه کودکی من بوده...

حج

حج بودن تر ا که همچون کلافی سر در خویش گم کرده است باز میکند. این دایره بسته با یک نیت انقلابی باز می شودافقی می شود راه می افتد در یک خط مستقیم .هجرت به سوی ابدیت به سوی دیگر به سوی او....( تحلیلی ازمناسک حج ص ۳۸)

به مناسبت سالروز دکتر علی شریعتی وتقدیم به دوستداران دکتر شریعتی

.

.

وبه مناسبت نزدیک شدن به عید قربان

.

من بر میگردم

نوشته

کلی نوشتم همش پاک شد...حوصله تایپ ندارم...

باز برمیگردم

زندگی در جریانه...

ساعت ۵/۵ صبحه ...موبایل زنگ میزنه ...وقت بیدار شدنه...هی خودت رو اینور واونور میکنی تا شاید از لحظات باقی مانده استفاده کنی ولی بی فایده است...ب ب بلند میشه مثل همیشه با نماز مراقبه میکنه بعد لباس می پوشه ومیره نون بخره ...من هم بلند میشم وچایی دم میکنم وبا نون تازه ب ب که بربری هم است چه صبحانه توپی میشه....

ساعت ۶...دخترک باید بیدار بشه ...با ناز وغمزه بیدار میشه... اول ...میکنه بعد هم مسواک میزنه ودو سه لقمه ای هم صبحانه ....ب ب دخترک رو آماده میکنه من هم آماده میشم با ب ب ودخترک میزنیم بیرون تادم اتوبوس های بی آر تی . دخترک رو می بوسم چون تا ساعت ۵ غروب نمی بینمش دلم واسش تنگ میشه.....من غرب میرم وب ب با دخترک میرن شرق تا دخترک رو بذاره مهد...

۴۵/۶تو اتوبوس بی آر تی ...اتوبوس شلوغه جای سوزن انداختن نیست... پر خانم های غر غرو ..غر میزنن ..یکی میگه یک ذره برو بالا ..یکی میگه خانم یواش تر ...یکی میگه کجا برم ...تراکم آدم ها در اینجا یک نفر به ازای هر ۱۰سانی متر مربع ... اونقد متراکمه که نمی تونی کیفت رو جابجا کنی سرت رو بچرخونی...۱۵ ایستگاه هر جوری است رو رد میکنم و میرسم میدون انقلاب...پیاده برو برو تابرسی  به اتوبوس های امیر آباد...خدارو شکر اینجا می تونی نفس بکشی ویک جای راحت گیر بیاری وبشینی...

۴۵/۷ میرسم  سر کار ..کار میکنم چایی میخورم ..کار میکنم حرف میزنم ...کار میکنم و میرم میل چک  ...کار میکنم زنگ میزنم به ب ب ...کارمی کنم زنگ میزنیم به مهد وسراغ دخترک رو میگیرم ...کار میکنم  ناهار می خورم... ساعت ۵/۳ وقت تمام... ومی رم خونه....

 

۵ توخونه ام خسته وله شده انگار یه تراکتوراز روم ردشده...یه راست میرم تو آشپزخونه چایی رو که ب ب گذاشته رو میریزم تو لیوان و با ب ب شروع میکنیم به خوردن ...حرف میزنیم ومیرم تو آشپز خونه ...غیبت  میکنم ازاین همکار و ازاین همسایه و میرم تو آشپز خونه...ب  ب هم میگه ومیگه فحش میده به این واون ...دلش حسابی پره...میرم تو آشپزخونه ومیام  و با دخترک بازی میکنم ...تا بالاخره شام آماده میشه ساعت نزدیک های هشت ونیمه و ب ب باز در حین غذا خوردن خبر گوش میده ...شام خوردن تمام میشه ...سفره رو با کمک دخترک جمع میکنم... بعد آماده میشم واسه خوابیدن چون دخترک باید زود بخوابه تا ساعت نه ونیم دیگه از منو دخترک خبری نیست و ب ب همچنان خبر گوش میده ....

 

ساعت ۵/۵ صبحه ...موبایل زنگ میزنه ...وقت بیدار شدنه...هی خودت رو اینور واونور میکنی تا شاید از لحظات باقی مانده استفاده کنی ولی بی فایده است...ب ب بلند میشه مثل همیشه با نماز مراقبه میکنه بعد لباس می پوشه ومیره نون بخره ...من هم بلند میشم وچایی دم میکنم وبا نون تازه ب ب که بربری هم است چه صبحانه توپی میشه....

.

.

من باز برمی گردم...