دیدمش در حالی که کیسه نانی به دست گرفته بود...
دیدمش که سر به زیر و آرام گام بر می داشت.....
دیدمش در حالی که لباس قدیمی خودرا فراموش نکرده بود...
دیدمش در حالی که با زندگی ساخته بود....
دیدمش در حالی که بغض گلویم را می فشرد...
دیدمش در حالی که پرده اشکهای چشمانم نظارهگر او بود....
دیدمش...
دیدمش...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 12:49 توسط
|
هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم