صندوقچه اسرار

من خیلی حسودم.یک بار یکی از دوستانم آمده بود خانه ی ما و من با یک لیوان شربت آلبالو ازش پذیرایی کرده بودم چند ماه بعد زنگ زد و با مامانم کار داشت می خواست بداند که شربت آلبالوی مامان من چه جوری درست می شود. من حسودی ام شده بود که چرا من هیچوقت از مامانم نپرسیدم البته من مثل اون دوستم خانم خانه نیستم یعنی در حال حاضر شربت آلبالو خیلی جز هنر های من محسوب نمی شود اما خوب از بس که حسودم. به شدت دلم  می خواست مامان خونه نباشد و دستور شربت البالوی مامانم مثل یک راز خانوادگی پیش خودمان بماند! بعد فکر کردم  مادرم خیلی از این رازها دارد که من بلد نیستم اشتیاقی هم برای آموختنش از خودم بروز نداده  بودم مگر از روی حسودی! و چه معنی دارد دوستم بلد باشد مثل مامان من شربت البالو بپزد من بلد نباشم؟ برود از مامان خودش یاد بگیرد! تازگی ها به جز حسودی یک حس قشنگ هم دارم وقتی می نشینم به غذا درست کردن مادرم نگاه می کنم. تازگی ها علاقه ی شخصی هم به حس حسودی ام اضافه شده علاقه به حفظ میراث آشپزخانه ی مامان. احساس می کنم حفظ رازهای اشپزخانه های مادر ها خیلی مهم است باید یاد گرفت .  این با دستور العمل های آشپزی خیلی فرق می کند مسلما معمول مادر ها به اندازه ی کتاب آشپزی مستطاب دستور پخت عذا ندارند اما شاید به همان اندازه رازهای شخصی آشپزی داشته باشند.

+ البته من حسودی ام را خیلی کنترل شده دوست می دارم.

پست را برای این می نویسم که در تاریخ ۱۹ مرداد که یک روز همینجوری است  یک چیزی ثبت کرده باشم.

 

ژولیده سرایی

به دخترم سمیرا وهمه بادام های تلخ دنیا

 

هزاره بادام ها

نه غم نان

نه وحشت ِ نداشتن نامه عبور ومرور در مسیرمشهد و اصفهان

نه آهن مذاب ریخته بر خیمه های بی ستون در اردوگاه های پیشاور

نه سوراخ قایق بادی در آبهای یونان

نه مهر ملاعمر در صفحه عکس دار شناسنامه ام

نه تلاشی در فرودگاه لندن

نه حمله سنگین جت های ناتو بر دهکده  بازی های کودکانه هلمند

نه اضطراب سی ساله مرگی

نه چله بحران های  بودن ونبودن

نه گردش گوژپشتی درتونل های تو در توی تیره روشن های عمر

نه این خیمه پاره پاره زندگی در دشت مه زده خاطره

که می گردد دشت به دشت

ونه حتی این همه سیاهی که از تاریخ در موهایم دویده است

هیچ چیز مرا پیر نمی تواند

موهای من هیچ وقت سپید نخواهد شد

من وافراشتن پرچم طالبان هیهات

هنوزشش ساله هستم

هم بازی د خترکوچکم سمیرا

خندیده با دهانی

 که از دو کنجش دو دندان شیری افتاده است

ودردهانش قناری سرخی است

 که از دو دریچه سرک می کشد

از دو دریچه آواز می خواند و

از دو دریچه آب ودانه می خواهد

صبح ها باهم شیر می خوریم

او شیر را در دهانی پر از دندان های لق شیری می ریزد

ومن لب بر لبش می گذارم  با دهانی پر از دندان های سیاه

باهم به دندان های افتاده مان فکر می کنیم

او به دندان های بی ریشه شیری اش

که شب در استکانی پر از آب ماند وفردا تبدیل شد به سکه نقره یی

ومن به دندان عقلم که درد کشید

وآنقدر درد کشید که پزشک اصفهانی با انبور زنگ خورده

 نیمه سیاه شکسته اش رابیرون کشید

 ومن یک عمر زنده ماندم با درد تمام

 ودندان عقل ناتمام

با هم بازی می کنیم

او بر من سوار می شود

ومن بر اسپی مرده در علفزار کو دکی ام

گاه او مرغی می شود چاق وچله

ومن روباهی گرسنه با دندان های تیز وبی درد

برای شکار پرنده شادی

گاه گرگ گرسنه ام برای شکار یک بوسه

اتاق به اتاق دویدن برای بوسیدن

به همان جدیت که پلنگی می دود

 دره به دره در دو متری آهوی رمیده

نه من نباید پیر شوم

هنوز کودک هستم با یک عالم بازی های نکرده

با یک عالم اسباب بازی های نخریده

باید تانک هایم را پهلوی باربی ها پارک کنم

وهواپیما های جتم را کنار اسپ های سربه زیر

وتفنگ های اتوماتم را نشان بگیرم بر بره های

 که ایستاده اند زیر شکم سیر آهو

با لب های پر ازموهای تازه

 که شبنم خورده از پستانهای نو شیر

سمیرا همیشه می خواهد تفنگ هایم را قایم کند

هواپیمای جتم را زیر تخت خوابش پنهان کند

وتفنگم را در جعبه قلم موهای نقاشی اش بیندازد

سمیرا می گوید اگر بره هایش تشنه باشند

 اسپ با پستان های پرشیر به زمین می خوابد

تا بره ها شیر مست شوند

سمیرا می گوید حیواناتِ اتاق بازی اش هتلر را نمی شناسند

سیمرا همیشه از دست راست باربی می گیرد

ومرا می گوید از دست چپش بگیرم

 تا باربی آهسته برود وزمین نخورد

نه من پیر نمی شوم

من پیر نیستم

هنوز کودکی ام را به خاطر نمی آورم

نه شنبه ها شکولات وشیرینی خورده ام

نه جشن تولدی داشته ام

ونه حتی تاریخ تولد درستی

تاریخ تولد من در پشت قرآن مانده است

تاریخ تولد من مثل سوره بقره هزار قسم تاویل می شود

بی آن که من بدانم کی به دنیا آمده ام

خاطرات شیرین مکتبم پروانه مرده ی است

که در صفحه سیزده  کتاب قرایت فارسی برای صنف اول گذاشتم

وآن پروانه خشکیده در خواب هایم پرواز می کند

با عدد نحسی بر بالهایش

 

از تمام پارک بازی ها همیشه به مرجان فکر می کنم 

شیری که بازی کودکان را

وصدای تفنگ آمیخته با صدای اذان را

ویتیمی پرندگان را

در چشمهایش فیلم می گرفت

پیشتر از آن که حافظه های هزار گی گا بایتی به بازار بیاید

 

من وسمیرا وافغانستان

هر روز زمین می خوریم وسوره بقره می خوانیم

سر مان می شکند سوره بقره می خوانیم

برای آزادی زندانیان گوانتانامو

برای مرگ سگان ابوغریب

برای خشکیدن تریاک  های سنگین سوره بقره می خوانیم

وچشم انتطار شکلات های کاذب از دکان های رنگارنگ هستیم

دم دروازه دکان شیرینی فروشی

سوره حمد را فراموش می کنیم

 

پوقانه ما را به ملکوت اعلا می برد

پوقانه پلی است بین کودک وخدا

تفسیر صادقانه حبل الله

ما به همه کودکان جهان می گوییم اعتصموا بحبل الله

 

دنیا چه قدر زیبا ست وقتی پوقانه را باد می کنیم

پوقانه  را که باد می کنیم کشور مان بزرگ می شود

پوقانه مان در سقف سالن خود بالنی می شود بزرگ

آنقدر بزرگ  که برای بچه های کوچی خیمه می شود

برای دختران پنجشیری هلیکوپتر

برای کودکان برهنه هزاره جات کیسه خواب

وبی شمار بچه ها با شکل ها وقیافه های رنگارنگ

روی پوقانه که پلی است بین خدا وکودک

بزرگ می شوند

کودکان

می خندند

وما آنقدر مسحور خنده های کودکانه در پوقانه می شویم

که خودمان نیز بر پوقانه می چسپیم

با دهان های باز وپاهای برهنه

از بالا به پاین نگاه می کنیم

آدم ها پیش مان کوچک می شوند

مثل آدم های در پوقانه های باد نکرده

باد می آید

بادی عجیب می آید

سم باد

سنگ باد

سوزن باد

وخانه پر می شود از سم وسنگ و سوزن

ما تبدیل می شویم به کاکتوس های خشک زهر دار

کودکان ِکاکتوسی برپوقانه انفجار

 وافغانستان منفجر می شود

بر تکه های پوقانه چسبیده لبخنده تورپیکی

بر تکه های پوقانه چسبیده گیسوی زهرا

برتکه های پوقانه چسپیده بادام کاغدی گوزل

پوقانه تکه تکه باهزار دختر بی سر

 

نه من پیر نمی شوم

هنوز کودک شش ساله هستم

بین خانه ومهد کودک سر گردان

 

بین اصول دین واصول نیوتون سرگردان

بین شیعه وسنی سرگردان

بین خانه وبیرون سرگردان

 

سه سال مانده به تنهایی

سه سال مانده به شصت سالگی

سمیرا شش ساله است

ودارد به سه سال دیگر فکر می کند

به این صفر لعنتی که در کنار شش می نشیند

وزندگی را ضرب می کند به پوچی

 

سه سال دیگر که مردی شصت ساله

با دهان بی دندان می خندد

به دهانی با دندان های تازه رسته

 

چرا این فکر های احمقانه نمی گذارد بازی ام تمام شود

چرا فکر های کلان کلان می کنم

بین هتلر وصوفی عشقری سرگردانم 

بین عضویت در حزب خلق یا جنبش طالبانم

من کودک نیستم

کودکان در سرزمین ما بزرگ سال به دنیا می آیند

صنف دوم را که تمام کردند جنرال می شوند

ودر اواسط صنف سوم باز نشسته

 

من پیر هستم وزمان جوان است

من کودک هستم وزمان پیر شده است

گاه که پای تلویزیون همسایه می نشینم

دخترک خردسال همسایه می گوید

هم بازی هایش انترنتی

دوستانش اس ام اسی

وسریال هایش هالییودی است

 سریال تام وجری

سریال بوش وبن لادن

سریال کودکی صدام

که از روی طنابی بسته بر دو درخت خرما وزیتون می دود

که از روی طنابی بسته بر دو درخت اقاقیا وخرما

بی آن که به افتادن از طناب دارفکر کند

 

نه من هنوز کودک هستم

هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است

شب ها که می خوابیم خسته

بالشت  مشترک مان چهارچشمه بیدار است

صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را

از کنار بالشت مان جمع می کنیم

در خواب های من سمیرا ایستاده است

با گردنی کج چون گل آفتاب پرست

که به دندان های سیاه فکر می کند

با هزارچشم سوخته بادامی

با دهن کوچکی که چون گل آفتاب پرست

پر از حرف های پوست کنده بی صداست

وبا گیسوانی بلند که زنجیر شده اند در قفل شصت ساله

زیر برقع سیاه در کابل

و عنکبوتی که از گل آفتاب گردان آویزان است

با تارهای که تمامی ندارد

وخفاشان ِبال در بال که از سیاه خانه ها چادری می آورند

 

صدای شلاق ملا ضعیف آخوند در کوچه می پیچد

وزنانی که کمرشان خم شده است در رقص شلاق

وناله های ضعیف آمیخته با نعره ضعیفه! ضعیفه!

 

از خواب که بر می خیزم

در برابر آیینه می ایستم

با تب خال درشتی بر لب

که در قندهار دلم تیزاب می پاشد

طالبان بر فرقم خیمه سپید زده اند

ولوی جرگه در مقابلم خیمه سیاه

نیمه سرم سپید است

نیمه سرم سیاه

ومخم هی درد می کند

سمیرا با گیسوان سپید در خیمه می رود

و خیمه را با ناخن های کودکی اش اندازه  دو بادام پاره می کند

با دوبادام از دو سوراخ خیمه به من نگاه می کند

من پیر شده ام در خیمه یی که دخترم بادام بادام  سوراخش می کند

سوراخ از دو به هزار می رسد و

 چشم ها از دو به هزار

باد می آید وماه

 ماهی

ماهی

 می افتند

 در تور بادامی خیمه

خیمه پر می شود از ماهی های افتاده از ماه

در خیمه سیاه

توفانی از بادام های سنگی فرا می رسد

وخیمه ی سوراخ سوراخ  پر می شود از بادام های سنگی

تپه های از بادام های سنگی

گور به گور می شود

 دشت به دشت

ومن پیر می شوم در چشم های بادامی سمیرا

وگورهای از بادام های سنگی

 که می وزد دشت به دشت

در هزاره بادام ها

 سروده:محمدشریف سعیدی از افغانستان 

 پی نوشتها:

هزاره بادام ها گزاره یی است از افغانستان. از همین رو تعدادی از واژگان فارسی دری را  به فارسی ایرانی روشن می سازم

پوقانه: بادکنک

سنگین: اسم شهرستانی در استان تریاک خیز هلمند افغانستان

مرجان: نام شیری زخمی در باغ وحش کابل  

کوچی: عشایر

پنجشیر: استانی در افغانستان

هزاره جات: مناطق مرکزی افغانستان که ساکنانش مردم هزاره می باشند

صوفی عشقری: شاعر نازک خیال ومشهورافغانستان که دکانش در کابل وشعرش در افغانستان شهرت دارد

حزب خلق : اولین حزب وابسته به شوروی سابق ودارای گرایش کمونیستی در افغانستان

ملاضعیف : از رهبران طالبان

لوی جرگه: مجلس مرکب از ریش سفیدان وبزرگان افغان برای حل مسایل مهم کشوری. لوی واژه پشتو است به معنی بزرگ

 

عایشه چهره یک زن افغان

نقل از سایت یک پزشک

پیش از این در این وبلاگ، پست‌هایی با عناوین «عکس‌هایی که جهان را تکان دادند» نگاشته شده. باور دارم عکس روی جلد این هفته‌ی تایم، می‌تواند یکی از همان عکس‌ها گردد. این عکس از آن عایشه، زن خجالتی و ۱۸ ساله‌ی افغانی است. عایشه ازدواج ناموفقی در سنین کودکی داشته و توسط خانواده‌ی همسرش آزار می‌دیده، او از خانه‌ی شوهر فرار می‌کند اما دادگاه(!) طالبان رای به بریدن بینی و گوش‌های او در قبال گناه بزرگش بخاطر نجات جان بی‌ارزش زنانه‌اش می‌دهد! برادر شوهر عایشه او را محکم نگاه می‌دارد، شوهرش ابتدا گوش‌ها و سپس بینی او را می‌برد. حالا عایشه این‌طور زندگی می‌کند، این صورت کنونی زنی ۱۸ ساله است. می‌بینید، بدون آرایش هم سخت زیباست!

حادثه‌ای که بر سر عایشه آمده، مربوط به سال‌های قدرت طالبان در افغانستان نیست، این حادثه، همین سال قبل رخ داده. این به عقیده‌ی عایشه، و به درستی، بخاطر سازش دولت افغانستان با طالبانی‌هاست. عایشه در حال که صورت آسیب‌دیده‌اش را لمس می‌کرد گفت: «این کاری است که آن‌ها با من کرده‌اند. چطور می‌توانیم با آن ها صلح کنیم؟»

در ماه جون، کرزای صلحی ضمنی با طالبانی‌ها کرد، «تام مالینووسکی» ، یک دیده‌بان صلح، در این‌باره با کرزای ملاقات کرد. کرزای اما اولویت را به زنده نگاه داشتن می‌دهد تا رعایت حقوق‌ انسانی افغان‌ها. مالینووسکی اظهار کرد: «کرزای از من پرسید کدام‌یک مهم‌تر است؟ حفاظت از حقوق یک دختر برای رفتن به مدرسه، یا نجات زندگیش؟» این‌طور که به نظر می‌رسد، آقای کرزای قرار است مردم افغانستان را به قیمت بریده شدن گوش، بینی، انگشتان، دست و پا بالاخره جوری زنده نگه دارد! این مصالحه، به حق، زنان افغانی را بخاطر امنیت و زندگی‌شان نگران می‌سازد.

اما درباره‌ی این عکس، که توسط عکاس اهل آفریقای‌جنوبی، جودی بایبر، گرفته شده خبرنگار «تایم» می‌خواست ابتدا از امنیت جانی عایشه پس از چاپ این عکس مطمئن شود. عایشه دقیقاً می‌داند با چاپ این عکس، سمبل دردهای زنان افغان بخاطر آسیب‌های طالبان خواهد شد. او اکنون در مکانی سِرّی و تحت محافظت زندگی می‌کند. قرار است عایشه برای جراحی ترمیمی به آمریکا فرستاده‌شود. همچنین «تایم» بخاطر آثار ترسناک این تصویر تکان‌دهنده بر کودکان عذرخواهی کرده‌است. با این وجود، کسی چندان به کودکان افغان فکر نمی‌کند که با خطر رفتن پایشان روی مین دست به گریبانند، و احتمال دارد هم‌بازی‌هایشان را با دست و پای قطع شده ببینند، و این‌که این تصاویر چه آسیب‌های روحی مخربی بر آن‌ها وارد می‌آورد. تایم این عکس را به مثابه یکی از هزاران اسناد افشا شده در سایت ویکی‌لیکس می‌‌داند که در حضور نیروهای آمریکایی در افغانستان رخ داده‌است، چرا که این عکس، ترکیبی است از حقیقت تأثر انگیز و بینشی بر چگونگی زیستن در سرزمین افغانستان و پی‌آمد تصمیماتی است که با دروغ و پنهان‌کاری اتخاذ می‌شود.

شخصاً این عکس را برابر با میزان انسانیت دنیایی که در آن می‌زییم، می‌دانم. چیز رنگی و شادی وجود ندارد. مسلماً عایشه، تنها یکی از قربانیان سبعانه نگری و کوته فکری و خشک‌مغزی ایدئولوژی طالبانی است. گمان نمی‌برم این تنها صورت دفرمه شده توسط طالبان باشد و خوشبین نیستم که هزاران انگشت و دست و پا و سر بریده نشده، روی خاک افغانستان نیفتاده باشد. اگر از این تصویر با بی‌تفاوتی «شکر خدا برای ما اتفاق نمی‌افته»، «بی‌خیال، خودم این‌قدر بدبختی دارم» بگذریم، یا بگوییم «این‌که چیزی نیست، آمریکا صد برابر بدترش رو کرده تو افغانستان» یعنی چیزی از روان بیمار طالبان، در ما هم هست، فقط بروز نیافته. هر جنایتی حتی علیه یک تن، توسط هر کس انجام شود، جنایتی علیه تمام بشریت رخ داده. تحمل وحشی‌گری و مصالحه و سکوت، راهی را برای ایجاد هزاران داستان تراژیک دیگر باز می‌گذارد و اگر تنها در سکوت ناظر این ماجراها باشیم، عین همدستی در جنایت است. قصد «تایم»، آزار بیننده و چنگ زدن بر وجدانش است، و قصد من از نشر این مطلب، آزار شماست! صورت کنونی عایشه را فراموش نکنید، دختری که بدون هیچ آرایشی، هنوز هم سخت زیباست. این مطلب را، هرگز فراموش نکنید!

منبع: تایم

یکدفعه دلم تنگ شد. امشب برای اون دختره که دیگه من نیستم دلم تنگ شد. خیلی یاد اون دختره می افتم اما کم پیش میاد دلم براش تنگ بشه. نمیدانی دیگر اخر تو چی میدانی! نمیدانی که چقدر قشنگ داشت بزرگ می شد داشت قد می کشید. داشت بزرگ می شد تو که نمدیونی نباید چیزهای به این زشتی رو اینجوری به آدمها حالی کرد اگه یه روزی بچه داشته باشم می تونم کسی رو که دنیای بچه ی من را خراب کند بکشم! فکر کنم که بتوانم به بهای خراب کردن دنیای کودکم آدم بکشم دنیای من خراب شده.  داشت راه خودش را می رفت انگار یکهو دستش را بکشن به زور قدش را بلند کنند انگار یکهو به آدم بگویند غلط می کنی فکر می کنی قشنگه! انگار به احساسات آدم توهین کنند  اینجوری می شه که من شدم.

دلم تنگ شده برای اونی که من بودم اونی که به خودش می گفت خوشگل هم نیستی اقلا! تو که نمیفهمی چقدر درد داشت نمیدانی جای زخم هایم همیشه می ماند نگاهش که می کنم دردم می گیرد. فکر می کنم دیگر شروع نمی کنم.

چرا همه ی بلا های ادم سر دلش میاد؟ دلم مرد. فکر می کردم با دل مرده زندگی خیلی سخت نباشد. فکر کردم دلم که بمیرد راحت می شوم.نشدم

گاهی  هم پیش آمده که زندگی شگفت زده ام کند خوب باید این را برای خودم اعتراف کنم گاهی هم اینجوری بوده یک چیزی شبیه:  چیز هایی هم هست! اره خوب چیز هایی هم هست یا دلم میخواهد که چیز هایی هم باشداما حیف نیست این چیز هایی هم که هست اینقدر کم است که ادم هر از گاهی یادش بیاید که چیز هایی هم هست؟  یک چیز هایی توی سرم هست که نمی شود توضیحشان بدهم مسخره می شوند یعنی نمیشود یعنی کلمات من کم هستند برای توضیح معنای توی سرم یعنی من کم سوادم.

   موزیک معنی است موزیک کلمه ندارد موسیقی انتزاعی ترین هنرهاست.  چه خوب است که موزیک خودش اصل است خودش خودش است. کاش  حالا که بلد نیستم بگویم می توانستم مثل زوربا(توی کتاب زوربای یونانی) که حرفهایش را با سازش به اربابش می گفت و میرقصید  بگم. چرا آدم هی دلش می خواهد حرف هایش را یک جوری بگوید؟ از وقتی وبلاگ دار شدم هیچوقت نتونستم ولش کنم هیچوقت نتونستم کنارش بگذارم حذفش کردم پاکش کردم اما نتوانستم نداشته باشمش.دردم دلیل بی خودی دارد یعنی  شاید فکر کنی دلیلش اینقدر درد نداشه باشد اما به هر دلیل دردم اینقدر بهم مزه داده که جزیی از من است از دست دادنش را دوست ندارم از طرفی زندگی باهاش را هم طاقت ندارم  شاید باید درد را هم تاویل کرد من دردم را تاویل نکرده ام؟ چرا آدم با درد هایش آدم می شد نه با شادی هایش؟چرا غم اصالت دارد؟ چرا غم و شادی را همیشه تعریف صلبی می کنیم؟