یکدفعه دلم تنگ شد. امشب برای اون دختره که دیگه من نیستم دلم تنگ شد. خیلی یاد اون دختره می افتم اما کم پیش میاد دلم براش تنگ بشه. نمیدانی دیگر اخر تو چی میدانی! نمیدانی که چقدر قشنگ داشت بزرگ می شد داشت قد می کشید. داشت بزرگ می شد تو که نمدیونی نباید چیزهای به این زشتی رو اینجوری به آدمها حالی کرد اگه یه روزی بچه داشته باشم می تونم کسی رو که دنیای بچه ی من را خراب کند بکشم! فکر کنم که بتوانم به بهای خراب کردن دنیای کودکم آدم بکشم دنیای من خراب شده.  داشت راه خودش را می رفت انگار یکهو دستش را بکشن به زور قدش را بلند کنند انگار یکهو به آدم بگویند غلط می کنی فکر می کنی قشنگه! انگار به احساسات آدم توهین کنند  اینجوری می شه که من شدم.

دلم تنگ شده برای اونی که من بودم اونی که به خودش می گفت خوشگل هم نیستی اقلا! تو که نمیفهمی چقدر درد داشت نمیدانی جای زخم هایم همیشه می ماند نگاهش که می کنم دردم می گیرد. فکر می کنم دیگر شروع نمی کنم.

چرا همه ی بلا های ادم سر دلش میاد؟ دلم مرد. فکر می کردم با دل مرده زندگی خیلی سخت نباشد. فکر کردم دلم که بمیرد راحت می شوم.نشدم

گاهی  هم پیش آمده که زندگی شگفت زده ام کند خوب باید این را برای خودم اعتراف کنم گاهی هم اینجوری بوده یک چیزی شبیه:  چیز هایی هم هست! اره خوب چیز هایی هم هست یا دلم میخواهد که چیز هایی هم باشداما حیف نیست این چیز هایی هم که هست اینقدر کم است که ادم هر از گاهی یادش بیاید که چیز هایی هم هست؟  یک چیز هایی توی سرم هست که نمی شود توضیحشان بدهم مسخره می شوند یعنی نمیشود یعنی کلمات من کم هستند برای توضیح معنای توی سرم یعنی من کم سوادم.

   موزیک معنی است موزیک کلمه ندارد موسیقی انتزاعی ترین هنرهاست.  چه خوب است که موزیک خودش اصل است خودش خودش است. کاش  حالا که بلد نیستم بگویم می توانستم مثل زوربا(توی کتاب زوربای یونانی) که حرفهایش را با سازش به اربابش می گفت و میرقصید  بگم. چرا آدم هی دلش می خواهد حرف هایش را یک جوری بگوید؟ از وقتی وبلاگ دار شدم هیچوقت نتونستم ولش کنم هیچوقت نتونستم کنارش بگذارم حذفش کردم پاکش کردم اما نتوانستم نداشته باشمش.دردم دلیل بی خودی دارد یعنی  شاید فکر کنی دلیلش اینقدر درد نداشه باشد اما به هر دلیل دردم اینقدر بهم مزه داده که جزیی از من است از دست دادنش را دوست ندارم از طرفی زندگی باهاش را هم طاقت ندارم  شاید باید درد را هم تاویل کرد من دردم را تاویل نکرده ام؟ چرا آدم با درد هایش آدم می شد نه با شادی هایش؟چرا غم اصالت دارد؟ چرا غم و شادی را همیشه تعریف صلبی می کنیم؟